محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

۱۵. بالاخره فهمیدم.

سیل اشک امان‌م نمید‌هد.
از این دور بودن. از این دویدن و نرسیدن.از این انتظار ها که خون آدم را توی شیشه می‌کند.
قرآن را بازش می‌کنم
می‌آید:
وَ نَجَّیْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِیمِ.
‌می‌فهمم بالاخره یک روز در این دنیا کرب عظیم ما تمام می‌شود.یک روز شما می‌آیی و خاتمه می‌دهی به دل تنگی ها.یک روز شما می‌آیی و ما بالاخره طعم لبخند واقعیِ از ته دل را می‌فهمیم.
یک روز که خیلی نزدیک است. از رگ گردن هم نزدیک تر.
این وعده ی خ
بالاخره مطلبی را دریافتم. وقتی پست کسانی را که در چالش سی روزه داستان نویسی شرکت کردند می‌خواندم، متعجب می‌نمودم و با خود می‌گفتم: این چه ربطی به سوال داشت!؟» و چرا مثلا فلانی به جای این که جواب سوال را بدهد هرچه دلش خواسته نوشته، بالاخره متوجه شدم، چالش جوریست که اصلا نباید مثل سوال‌ها بنویسی، و هرچه که عشقت کشید می‌توانی ذیل عنوان "جواب به سوال" بنویسی، نکته‌اش اینجا بود. نکته اینجا بود که مهم نیست جواب به سوال باشد، فقط قشنگ باشد کافی
واقعا فکر می‌کردم وقتی بالاخره بتونم بعد از این همه وقت لپ‌تاپ بخرم، تو کانالم درموردش می‌نویسم، ولی بازم نشد. خب بالاخره لپ‌تاپ محبوبمو خریدم! یکشنبه می‌رسه دستم. به امید این که کتاب‌های بیشتر و بهتری برای ترجمه بهم سپرده بشه و با همین لپ‌تاپ کاراشونو پیش ببرم.
بی تی اس بالاخره خبر کامبکو تائیییییییییییییییدددددد کررررررررررررررددددددددد
عررررررررررررررررررررر جییییییییییییییییییییییغ ما مونده بودیم اسم کامبک شدوعه یا اگو آخر سون شدعرررررررر خداااااااااا بالاخره راحت شدیممممممممممممم
ادامه مطلب
بالاخره بیدار شدم. بیدارم کردی. میدونی، درست قبل این خواب زمستونی سرد به خودم، به این دنیا قول داده بودم که بالاخره یه شب از این خواب  بیدار می‌شم. که یه شب دوباره ماه کامل میشه توی آسمون تاریک و پر از دل‌تنگی زندگیم. و اون شب سر رسید.
ادامه مطلب
این صندلی راک ها هست؟
من عااااشقشووووونم
چند روز پیش به پسرجان گفتم اگر یک روز به آخر عمرم مونده باشه بالاخره یکی از اینا میخرم و حالشو میبرم
دیروز که از سر کار برگشتم 
همسر و پسر منو بردند سمت اتاق پسرجان با چشمای بسته
و وقتی چشامو باز کردم ی دونه خوشگلش اونجا منتظرم بود :)
بالاخره به یکی از آرزوهای مهم زندگیم رسیدم :)))
خیلیییی باحاله 
بالاخره با مقابله با تموم انرژی منفی های دیگران و مشکلات دوری من تونستم برم دانشگاهاونم چه رشته ایادبیاتبجای ادبیات میشه گفت:فرهنگ،آرامش،ادب،عشق،عشق و عشق.من عاشقشمالان دو ماه و بیست روز میگذره و من هر روز عاشق تر میشمدرسا برام سخت نیست و چقد خوبه که دنبال علاقت بریبعد چهار سال❤
بعد از دو هفته بالاخره اینترنت وصل شد . 
چقدر این دو هفته بهمون سخت گذشت 
ب خصوص فری لنسرها .
وضعیت بدی رو تجربه کردیم 
امیدوارم که از این روزها تجربه گرفته باشیم 
تا بتونیم مقاوم تر باشیم 
 
امیدوارم زندگی واستون به بهترین شکل پیش بره ♥ 
 
خب خب :))))
بالاخره بعد از چند روز ک این وبلاگو ساختم بالاخره تصمیم گرفتم توش بنویسم یه چیزایی :)))
میدونی چن شب پیشا که داشتم با نگین حرف میزدم یهو یه عکس فرستاد از پستی ک تو وبلاگش نوشته بود و من همینجوری موندم ک چه ایده خوبیه وبلاگ داشتن و توش برا خودت نوشتن
بذون اینکه نگرانی اینو داشته باشی که مبادا اونایی که نمیخای حرف دلتو بفهمن و بخونن.
یه روزى من دوستان زیادى داشتم و اون هیچ دوستى نداشت. دیگه ندیدمش اما امروز فهمیدم امروزه وضعیتمون برعکسه، یه مطلب خوندم درباره یه چیز دیگه که وسطش نوشته بود "بسیارى از دوستانم."
 
دیگه بالاخره گهى پشت بر زین ، گهى زین به پشت.
چنددقیقه‌ای از اینکه بالاخره حقوقی با پسوند میلیون گرفته‌ام خوشحال بودم؛ بعد رفتم دیجی‌کالا، مانتوهای برند مورد علاقه‌ام (مانگو) را دیدم و فهمیدم غلط کرده‌ام که خوشحالم.
 
پ.ن: تو اون لحظه قشنگی هستی که اینتلیجی کرک میشه؛ عزیزِ دلم.
خب، دروغ چرا؟ داشتم یک از آلبوم icarus falls رو گوش می‌دادم که به سرم زد الان پاشم بیام اینا وب‌لاگ رو بالاخره باز کنم.
آخ، خواستم یه چیزایی درموردش بگم ولی حالا که فکر می‌کنم اگه برای دوست خیالیم تعریفش کنم به مراتب راحت‌تره، پس هیچ‌چی دیگه :|
چه زود فهمیدم حسادتم بی‎خود بوده :)
سلام .
بالاخره تموم شد. اولین مرحله جدی زندگیم تموم شد .
 این تموم شد واسه کنکور فنی نظام جدید هست که میگم به خوبی تموم شد و توی دانشگاه ارم شیراز برگزار شد و ایشالا نتیجه خوبی هم داره.
و یه عذر خواهی میکنم برای اینکه این مدت نبودم . با عرض پوزش.در خدمت تون هستم ممنون میشم همراهی کنید .
بالاخره بدترین مربی تاریخ فوتبال ایران رفت. یک مربی صد در صد دفاعی!!! هیچ وقت جلوی هیچ تیم بزرگی نتونست با افتخار بازی کنه. فقط و فقط دفاع محض. امیدوارم تیم رو بدن دست برانکو تا یه سر و سامانی به این کشتی به گل نشسته کی روش بده. قبلا اینجا در مورد مقایسه وش و برانکو نوشته بودم.
باورم نمی‌شود. از زمانی که به یاد دارم همیشه تنها کاری که می‌دانستم قرار است انجام دهم درس خواندن بود. ۱۲ سال مدرسه و ۶ سال دانشگاه بالاخره تمام شد، البته با اغماض. هنوز قول آخر و پایان‌نامه مانده.
قسمت سخت ماجرا اینجاست که بعد از این نمی‌دانم قرار است چه بکنم. بعد از این تصمیم با من است و من هم که آدم فرار کردن از تصمیم‌های بزرگ
پ.ن: انتخاب عنوان را هم باید به چالش ها اضافه کنم
تازه فهمیدم چطوری باید بخونم! انصافا بیخودی از خودم توقع بیجا داشتم سری قبل. یکی نبود به من بگه اخه دختر خوب تو کلا ۲ ماه هم وقت نذاشتی اونم خیلی خیلی نصفه نیمه. یه روزایی که ایل و تبار میومدن دنبال خونه گشتن و خونه دیدن که مجبور بودی باهاشون باشی اون روزای دیگه رو هم یا در افسردگی ناشی از بیکاری به سر می بردی یا میترسیدی از آینده. الان شکر خدا دیگه ترس از کار رو حداقل نداری و این خودش یه گام مثبته. 
غیر از اون هم خب بالاخره بیکار هم نبودی. همین ک
ایسنا نوشت: محمدجواد ظریف که به نیویورک سیر کرده است، در دومین روز عروج خویشتن در مصاحبه ای با زینب بداوی قوطی مشهور هارد تاک» درخت سرو جهانی بی بی سی بیان کرد: ما بالاخره نفتمان را خواهیم فروخت اما شرافتمان را هرگز! این مصاحبه به زودی از شبکه جهانی بی بی سی پخش خواهد شد.
چشمام بالاخره همراه با اسمون بارونی رشت بارید.
خیلی وقت بود توی گلوم یه بغض سنگین گیر کرده بود 
نمی ترکید و هی بزرگتر میشد و به قلبم فشار میاورد .
ترکید.بالاخره ترکید.
دوست ندارم اشکم بند بیاد.
دوست دارم همین طور ادامه پیدا کنه تا همه چی رو بشوره ببره.
.
+وقتی دلم میگیره صدای گیتارم خیلی دلنواز میشه برام.
بهم نخندید ولی بالاخره فردا میخوام برم سراغ اداره ثبت شرکتها
یعنی همه اون انتخاب اسم و . قبل ازهرگونه اقدام لازم بود
جو گیر شده بودم :دی
و خبر خوب این که امروز بالاخره بعد از ماهها انتظار حق احمه طرح پژوهشی ام واریز شد (حالا انگار چقدر هست)
و مهمترین امتیازش همینه که فردا که برم پیگیر بشم احتمالا باید برای ده تا جا فیش واریز کنم
و حداقل خیالم راحته که ی مبلغی تو حسابم هست برای این کارها
امروز بالاخره تونستم کمی از کارهای عقب موندم رو انجام بدم.
*ساعت هشت صبح کارم رو شروع کردم :) هوووووووووووووررررررررررررا
*بعد از چهار روز خونه نبودن، تونستم ریخت و پاش ها رو جمع کنم . لباس ها شسته بشن. اتو بشن و جارو برقی :) آفرین به خودم
* اصلاحیه مقاله ام رو بالاخره انجام دادم. فقط اونقدر دیر شده که روم نمیشه به استاد بفرستم :( من آگاهانه این وضع رو برای خودم به وجود آوردم ولی باید تغییرش بدم :) من می تونم
* بالاخره ویرایش متن هام رو درست کردم. خیل
بالاخره یک‌ روز رسید ک حس کردم کار از حرف زدن گذشته
کار از تصمیمات جدید گرفتن گذشته
یک روز رسید ک حس کردم تمام درد و دل کردن های سربسته ام ب بن بست رسیده اند!
حس کردم دیگر هیچ کاری از دست من بر نمی آید!
یک روز حس کردم‌ اشک های بی صدای شبانه‌بیشتر از اینکه آرامم کنند آزارم می دهند
روزی ک نیاز داشتم فریاد بزنم اما نمیشد
جیغ بزنم آنقدر ک گلویم زخم شود اما نمیتوانستم
یک روز رسید ک فهمیدم حالا فقط باید گریه کنم
فهمیدم برخلاف همیشه باید در جمع گریه ک
خب الان نزدیک به یک ساله که اینستاگرام و توییترم و پاک کردم و عملا یکسال از همه عالم و آدم دور بودم.میدونین واقعیتش این خونه موندنا و نزدیک به یکسال ننوشتن و خونده نشدن بالاخره یه جایی خفت میکنه و دیگه نمیتونی تحمل کنی .بالاخره حرفای توی دلت که نزدیک به یکسال تلمبارشون کردی سرباز میکنن و اونوقته که دیگه نمیشه کاریش کرد.
اونوقته که دیگه به خودت میگی دیگه بسه.
بالاخره بعد چند ساعت پر خوابی بیدار شدم. بیرون رفتنم با دوستام کنسل شد چون دوستم باید میرفت جایی که براش پیش اومده بود. احتمالا به رسم قدیمم پاشم اتاقو جمع کنم مغزمم مرتب بشه بعدش بشینم به کار کردن. هرچند که تو اتاق کار نمیکنم ولی خب این کار کمک میکنه اروم تر شم. همین هیچ حرف دیگه ای ندارم. و راستش ناراحتم نیستم که این همه خوابیدم. انگار لازم بود. که شاید بعدش حالم خوب بشه. خیلی خنثی ام الان. هیچ حسی ندارم. هیچی
هروقت باران بیاید، بالاخره بند خواهد آمد. هروقت ضربه می‌خورید
 بالاخره خوب می‌شوید. بعد از تاریکی همیشه روشنایی ست.
 هر روز صبح طلوع خورشید می‌خواهد همین را بگوید اما شما یادتان می ‌رود و درعوض فکر می ‌کنید که شب همیشه باقی میماند.
اما اینطور نیست. هیچ ‌چیز همیشگی نیست. پس اگر اوضاع زندگی خوب است از آن لذت ببرید چون همیشگی نیست.
 اگر اوضاع بد است، نگران نباشید چون این شرایط هم همیشه نمی ‌ماند.
دوره‌ی شما هم تموم میشه. همیشه مردم رو دست کم گرفتید. با خفقان و خشم ترسونیدشون. همیشه خواستید ملت بره‌هایی باشند و شما چوپان این گله اما تا به کی؟ واقعا فکر می‌کنیم ظلم و خفقان چقدر دووم داره؟ اینترنت رو قطع کنید جلوی صحبت‌های رودرروی ملت رو که نمی‌تونین بگیرین! جلوی کلاس‌ها و دانشگاه‌ها رو که نمی‌تونین بگیرین! این ملت بمب انرژیه، خودتونم می‌دونید و ترسیدید، کافیه یه جرقه بزنه تا دودمانتون رو به باد بدیم. بالاخره صدامون رو تو گوش تک به
هفته دیگه قراره بالاخره زانوم رو عمل کنم. پس از 5 سال!
بیمه یکم گیر داده بود که باید حتما گزارش حادثه داشته باشید که تایید کنیم! رفتم یکی از ورزشگاه های آشنا که مسئولش یه برگ گزارش حادثه سوری بهم بده که فهمیدم که امکانش نیست چون اصولا اونا برای کسی که بیمه ورزشی بوده باشه همچین کاری میکنند و ناامید شدم.
راه حل دوم این بود که برم از شورای محل بخوام که بریم کلانتری و یه استشهاد بدیم!
اعصابم خورد بود که دیگه امروز حضوری با حضرت دوست رفتیم بیمارستان
یسسس بالاخره کتابای بسکوت تموم شد و دیگه میتونم برم سراغ کتابای خودم
این یکی که خیلی کسل کننده بود.داستانش در مورد یه خانواده ی خوشبخت و این چیزاس که یه روز یه مشکلی براشون پیش میاد و اینا هم مجبور میشم برن توی روستا زندگی کنن
ولی جلدش گوگولیه . البته چون کوچیکه دستو اذیت میکنه ولی بالاخره گوگولیه : دی . مال نشر قدیانیه
تومغازه بودم،زنگ زده میگه دارم میرم کت شلوار بگیرم 
برم خواستگاریش بالاخره 
پکر شدم دستام یخ زد وگفتم آها
گف ناراحتی؟ خوشال نشدی ازاینکه بالاخره دارم بهش 
میرسم؟ ب توام میگن رفیق؟؟ 
گفتم خوشال شدم ،خستم همین
میگه برات عکس میفرستم تیپ روز خواستگاریمو انتخاب کنی
میفهمین؟ 
حتی برنامه چیده واس سورپرایز کردنش،با مامان دختره
هماهنگ کرده، ب دختره بگن ی خواستگار دیگسو فلان
ک سورپرایز شه:))))) 
وسط خیابون ب زور خودمو کنترل کردم گریم نگیره
+کتاب دختری با هفت اسم رو در عرض یه روز خوندم. چون امروز حالم خوب نبود فقط کمی کار کردم و بعدش این کتابو تموم کردم. فکر میکردم خیلی چیزا از کره شمالی میدونم اما فهمیدم که از اونی که میدونستم بدتره.
 
+بالاخره به این نتیجه رسیدم پلنر نیاز دارم و یکی خریدم. خیلی هم ذوق زده ام، از رنگی رنگی
 
+امشب مامانم رو بغل کرده بودم و اتفاقی صدای قلبشو شنیدم، فهمیدم که چه خوشبختم مادر و پدر و خواهرم و مادربزرگمو در کنار خودم دارم. و چقدر باید قدردان تر باشم . من
سلام 
سربازی خیلی خوب است 
سربازی خیلی خوب نیست
بالاخره کدام ؟
در مدت از آموزشی تا همین امروزی که میدانم 22 بهمن را از دست دادم 
تا همین امروزی که میدانم روز شهادت حضرت زهرا (س) را از دست دادم 
و .
ولی یک نکته رو فهمیدم و حس کردم و قدرش رو لحظه به لحظه دونستم 
و اون #گذر_زمان بود
زمان بشدت سریع میگذره 
خیلی عجیبه خیلی عجیبه 
خدمت خوب یا بد دست خود ماست 
من بچه هاایی رو میدیدم که لیسانس بودن داشتن درس میخوندن بچه هایی رو دیدم که وقتشون رو تلف نمیک
بعد از مدت‌ها انتظار، بالاخره موعد مقرر از راه رسیدن فصل نخست سال پنجم Rainbow Six Siege مشخص شد؛ بعد از آنکه با مسیر سال پنجم و تمام مشخصات و ویژگی‌های تازه این قسمت آشنا شدیم، بالاخره یوبیسافت تاریخ و ساعت دقیق انتشار این بسته گسترش‌دهنده را اعلام کرد.
ادامه مطلب
همه چی رویِ دورِ تندِ خود بودند و عقربه‌ها نمیخواستند از  همدیگر کم بیاورند. در رواقِ دارالحجه سر به زیر نشسته بودم. و کنارم دلبرِ شیرینم. عاقد شناسنامه طلب کرد. چشمانم را دوختم به پدرم. و پدرم به دختر‌خاله‌ام! شناسنامه‌ها جا مونده بود. کاش خودشان پا داشتند و می‌آمدند. در دلم گفتم ناسلامتی آمده‌ایم عقد کنیم نه این که دور هم شکلاتِ قاچاقی بُخوریم! کمی با عاقد حرف زدند و قرار شد عقد را بخواند. کمی سر به زیرتر شدم. عقد خوانده شد. اما عاقد شوخی‌
همه چی رویِ دورِ تندِ خود بودند و عقربه‌ها نمیخواستند از  همدیگر کم بیاورند. در رواقِ دارالحجه سر به زیر نشسته بودم. و کنارم دلبرِ شیرینم. عاقد شناسنامه طلب کرد. چشمانم را دوختم به پدرم. و پدرم به دختر‌خاله‌ام! شناسنامه‌ها جا مونده بود. کاش خودشان پا داشتند و می‌آمدند. در دلم گفتم ناسلامتی آمده‌ایم عقد کنیم نه این که دور هم شکلاتِ قاچاقی بُخوریم! کمی با عاقد حرف زدند و قرار شد عقد را بخواند. کمی سر به زیرتر شدم. عقد خوانده شد. اما عاقد شوخی‌
سال پیش این موقع‌ها چه آرزوها که در سر می‌پروراندم و دریغ و حسرت که از تکاپو در مرزهای علم رسیده‌ام به دوره‌گردی و فروشندگی! از کار در پروژه‌های بزرگ نفتی رسیده‌ام به ویزیتوری آبکی!افق‌های روشن و آینده‌ی درخشان و از تو حرکت از من برکت و مزد تلاش و این حرفها هم یک مشت شایعه است.
این سال‌ها هرچه کردم خودم را اینطور توجیه کردم که این هم بالاخره یک‌جور تجربه است! یا اینکه مثلاً بالاخره باید از یک‌جایی شروع کرد! کاش می‌دانستم آخر تا کی.
در طول این سال ها  وقتی مامان بعد از نبرد یک تنه با کار خانه کم می آورد و در رخت خواب می افتاد و ما هم گیج و سرگردان دنبال زودپز و هاون و ادویه و گوشت خورشتی و سبزی سوپ و آش و. می گشتیم و هر ثانیه دعا می کردیم مامان زودتر خوب شود تا از این اوضاع داغان و شلم شوربا نجات پیدا کنیم.دقیقا همان لحظه ها با هم تصمیم می گرفتیم که از این به بعد هر کدام گوشه ی کاری را بگیریم تا به آن اوضاع نیفتیم.دو سه روز اول خوب پیش می رفت و بعد دوباره و دوباره  از زیر کار در
امروز ۲۵ شهریور ۹۸
ساعت یک بامداد
جیییییییییییییییییییغ 
مامان:یا خدا مهسا حالت خوبه
بابا: مهسا مهساااااااا 
یک دفعه در اتاقم با شدت باز شد و با چهره ترسیده و رنگ پریده پدر و مادرم مواجه شدم در حالی که قهقه میزنم بغلشون میکنم 
وای مامان بالاخره شد بابا یادته میگفتی نمیشه بیخیالش شو میگفتی این سماجتت بی فایده هست دیدین از پسش بر اومدم، دیدین تونستم
بالاخره به ارزوم رسیدم همونی که میخواستم شد ، خدا جواب این چند سال تلاشمو داد
نیلوفر جونم ،ال
نمیدونم چراده سالم بود
توپمو برداشتم رفتم کوچه بچه ها دور هم جمع شدیم و شروع کردیم به بازی کردن
خیلی خوشحال بودم که بالاخره منو بازی دادن
تا این که توپ افتاد خونه همسایمون بی توپ شدیم
یکی از بچه ها رفت توپ خودشو آورد بازی شروع شد  اما این دفعه من دیگه بینشون نبودم
منو بازی ندادن .
تازه فهمیدم بخاطر توپم بود که منو بازی دادن
خخ
نمیدونم چرا
واین داستان ادمه دارد.
 ه‍ مه چی رویِ دورِ تندِ خود بودند و عقربه‌ها نمیخواستند از  همدیگر کم بیاورند. در رواقِ دارالحجه سر به زیر نشسته بودم. و کنارم دلبرِ شیرینم. عاقد شناسنامه طلب کرد. چشمانم را دوختم به پدرم. و پدرم به دختر‌خاله‌ام! شناسنامه‌ها جا مونده بود. کاش خودشان پا داشتند و می‌آمدند. در دلم گفتم ناسلامتی آمده‌ایم عقد کنیم نه این که دور هم شکلاتِ قاچاقی بُخوریم! کمی با عاقد حرف زدند و قرار شد عقد را بخواند. کمی سر به زیرتر شدم. عقد خوانده شد. اما عاقد شو
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی