محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

يکي از سخت ترين اتفاقاي زندگيم تو بيان

بعضى از آدماى قدیمى زندگیم یجورى برام بى اهمیت شدن كه پشمام! :))) آدمایى كه شاید دو سال سه سال قبل فكر میكردم زندگى بدون اونا محاله و نمیتونم با نبودنشون كنار بیام!!!!! خیلى از آدما از زندگیم رفتن بیرون و الان بنظرم خیلى چیزا بهتره با اینكه فكر میكردم شاید خیلى سخت تر از این حرفا باشه!
اتفاقای بد یهویی مث این میمونه ک به لبات کرم زده باشی و حواست نباشه و چایی بخوری همون قدر چندش و بدمزه با حس اینکه اینم جز مصرف سُربای زندگیم باید حساب کنم یانه:/+بدتر از سوتی دادن یاداوری سوتیاس ک میفهمی چقدررررررررر گند زدی به زندگیت-_-
الان نشستم چند از پستای اول این وبلاگ رو خوندم ؛یه چیزایی رو اون موقع برای اولین بار تجربه کرده بودم و چون تازه بودن بشدت ارزشمند بودن برام و حس خوب و آرامش بهم میدادن .من خیلی از اون چیزا رو الانم دارم ولی چون در گذر زمان اتفاقای مختلف افتاده ،تجربه هایی که بعضیاشون بدجور روحو آدمو خراش میدن باعث شدن اون چیزای ناب که دیگه تکراری شدن به چشمم نیان.ولی الان با خوندنشون یه بخش قشنگی ازشون رو به یاد آوردم و علتشم مستند سازیشونه ،ازشون نوشتم و دار
تا حالا شده دستتون به هیچ جا جز خدا بند نباشه؟
تا حالا شده حس کنید فقط خدا میتونه کمکتون کنه؟
من الان دقیق تو این مرحله از زندگی‌ام.
دارم نکاه می‌کنم الان چند ماهیه همش اینجا دارم از مشکلات می‌نویسم
چرا؟ چون که اتفاقای خوب اونقدر کم و وضوحش تو زندگیم کم شده که جدیدا تا میام بنویسمش، بازم مشکل بعدی شروع میشه.
به‌نظرم خیلی چیزها هست که مانع می‌شه آدم احساسش رو بیان کنه،خیلی فاکتورها که اگر اهمیت‌شون رو نادیده بگیری اتفاقای بعدی‌ای که قراره بیوفتن پیش‌بینی نشده و زنجیره‌وار اتفاق میوفتن و بی‌هوا می‌بینی توی هزارتا چیز با یک حرف ساده گره خوردی،حالا من درمونده‌ام هم از بیان نکردن و هم از تمایل به بیان کردن چیزی که می‌دونم با احتمال زیادی اشتباهه.
الان اونجایی تو زندگیم ایستادم که کلی اتفاقا افتاد کلی استرس و غم و گریه دیدم. کلی زندگی باهام هیچ جوره راه نیومد. حالا دیگه انتظار دارم از اینجا به بعد یه مدت اتفاقای خوب بیفته که بشوره ببره. 
باش باهام. باش باهام که بدونم هنوزم هوامو داری.
اگر بخوام زندگیم رو تا به امروز به سه بخشِ مهم و تأثیرگذار  تقسیم کنم میشه:
زندگیم قبل از آشناییم با همسرم
زندگیم بعد از آشنایی با همسرم(بزرگترین هدیه خدا)
زندگیم بعد از آشنایی با شخصیتِ شهیدِ مدافعِ حرم "محمد حسین محمدخانی" 

+ آتــــقی!
              ازت ممنونم!!!
امروز اینجا تو این ساعت
من قول میدم که دیگه به اون اتفاق لعنتی و اتفاقای بد زندگیم فکرنکنم
قول میدم حتی یه بارم دیگ درموردشون با هیچکس حرف نزنم
 
قول میدم برای آیندم از جون ودل تلاش کنم وبقیه آدما برام الویت  برتری نداشته باشن
قول میدم خودمو درگیر هیچ رابطه ای نکنم تا وقتی که انسان پیدا نکردم.
قول میدم فضای مجازیو به حداقل برسونم.
قوووووووووووووووول
خدایا تو شاهد باش وکمکم کن
سلام . امروز 3 مرداد سال 1398 ِ. طبق معمول منم . محبت . و این یادم
انداخت الان زنگ بزنم نگین و پارش کنم تا بیاد اینجا بنویسه . امشب عروسی
پسر عمشه =)) عروسی تاریخی ای قراره باشه
خوبی یا بدی اینکه اینقد
دیر به دیر میام اینجا مینویسم اینه که فقط اتفاقای خیلی بزرگو میگم . مثلا
اینکه بدترین اتفاقی که میتونست تو زندگی من بیفته افتاد . مامانم سرطان
سارکوما گرفت . 5 فروردین امسال فهمیدیم . الان عمل کرده و خوبه . پس فردا
میریم چکاپ ببینیم عود کرده یا نه .
کن
چند دقیقه دیگه میرسم خوابگاه.توی مرخصیم خیلی تفریح کردم.عموم و زن عموم و دخترشون سارینا اومده بودن ایران و من با ماشین کلی گردوندمشون.همه فامیل رو خدا رو شکر توی این مرخصی دیدم.
اما این دو روز آخر کلی اتفاقای بد کوچولو کوچولو برام افتاد که روحیم رو خیلی خراب کرد.امیدوارم زودتر روحیه بگیرم و اتفاقای بهتری برام رقم بخوره چون واقعا الان احساس بدی دارم.
بهتره کمی تندتر راه برم که زودتر برسم خوابگاه.فعلا.
اصن چجورى باید راجبش حرف زد؟ پر حساى عجیب كه غیر از ما واسه بقیه آدما غیر قابل دركه و فقط اون میتونه ساده بفهمه پر قانون و منطقم اما بازم آخرش تابع قلبم میزارم رو مخم را بره عمدا كه غرق شیم توى رابطه كم كم صورتت مثه ماهه چقد من میدیدمت از این فاصله هرشب تـــو ، تنها دوم شخص مفرد منى به فرد من منحصر یعنى تو قرمز سبز زرد بنفش آبى نارنجیمى مكملمى تو جرات قبل گفتن حقیقتى و هنر دستى یا قدرت طبیعتى معتدل ترین زمین وسط دریا جزیرمى.
به نام او
اومدم از این چند روز پر جریان بگم
از حس های مختلفی که سر جریانای مختلف تجربه کردم
از شروع بد اردو 
اما بعدش گذروندن یکی از بهترین اردو هام کنار دوستای خوب و دوست داشتنی
از برگشتن و یه تصمبم برای خالی کردن زندگیم
یه تصمیم برای خودم
برای اینکه به خودم ثابت کنم حد اقل خودمو دارم
که برای خودم ارزشمندم
و نگه داشتن نشونه های این تصمیم برای عبرت گرفتن های بعدی.
از حس خوب صبح بعد که پر از حس رهایی بود
از تجربه قشنگ اینکه اگه یه چیزایی که نا آ
از یه طرف توی زندگیم داره اتفاقات خوبی میفته و از یه طرف به دلیل وجود مدرسه سرتا پا stressful شدم .
از نظر خودم دارم پشت هم موفقیت کسب میکنم توی زندگیم ولی مدرسه خرابکاری داره میکنه توی زندگیم .
امیدوارم یه روز بیای تا در مورد همشون صحبت کنیم .
حقیقتا فکر میکردم ک اتفاقای جدید آدمای جدید و حس های جدید باعث میشه حس بهتری نسبت به خودمون داشته باشیم ولی بعضی وقتا یه اتفاق یه اشتباه انقدررر جلوی چشم آدم تکرار میشه نمیذاره هیچ کدوم از آدمای جدید و اتفاقای جدید رو بیینی،من فکر میکردم همینقدر ساده اس تغییر کردن،فرار کردن از گذشته ،ولی اینطوری نیست،تا زندگی زندگیه مث یه لکه خون میمونه جلوچشمات ک نمیتونی پاکش کنی،گذشته خیلی ترسناکه:/میگفت تا حالا انقدر چشماتو مالوندی و سرتو ت دادی ت
قبل تر ها اتفاقای بد _ از اونجایی که معتقدم اصالت غم بیشتر از شادیه_ باعث میشد اتفاقای خوبم نخوام. ینی به خاطر بدی های یه چیزی یا بهترش واسه بخش های ناراحت کننده ش ترجیح میدادم بخشهای خوب و شادش هم نخوام. الانم هنوز معتقدم که غم اصیل تره ولی هر چیزی رو به عنوان یه کمپلکس حاوی طیفی از احساسات و عواطف قبول میکنم و اسمشم گذاشتم بزرگ شدن:) اینجوری حداقل خوبیا دیگه یادم نمیره. یا کمتر یادم میره.و ریکشن بهتری دارم و اسمشم گذاشتم ثبات:)
+ فکر کردم که
از خودت برایم بگو از تو که حالا در جغرافیا جهان جایی نداری و فقط باید در زمان به دنبالت گشت!
+ مادر جانم دوسِت دارم خیلی زیاد همیشه کنارتم و امیدوارم من زودتر از تو بمیرم. ببخشید اگه همیشه اونچیزی نشد که تو میخواستی. از اتفاقای فردا: روز مادر کیکش افتاد پای من. بنظرم باید بیشتر از اینها دنبال امیدای زندگی بگردیم و اتفاقای بد رو نادیده بگیریم من تنها تو این شهر دنبال شوق زندگی گشتم و خیلی وقتا نتیجه اش غم روزافزون شد ولی هنوزم هستم و دارم ادامه م
نمیدونم هیچوقت اینجا رو بخونی یا حتی اگر بخونی بدونی من کی ام چون من خیلی عوض شدم و یا اصلا حدس بزنی این پست بعد از ماه ها برای توئه. تویی که بخاطر تنها خواسته ات شاید، دیگه قرار نیست باهات حرف بزنم و شاید کاملا تموم شده ببینمت شاید. 
بهرحال، گاهی اوقات وقتی به خودم نگاه میکنم، رد حرف هایی که با جونت بهم میگفتی و اینقدر تکرارشون میکردی تا بشینن تو خودآگاه و ناخودآگاهم رو می بینم. صدات رو میشنوم. چشمای باحیات رو می بینم. و محبت همیشگیت رو حس میک
من مدت هاست که چیزی ننوشته ام. این اتفاق با این حال افتاده که بی بهره از سوژه هم نبودم. یه جورایی حتی غرق بودم تو اتفاقای مختلف! در همین فاصله که نبودم از اسفند ۹۷ تا الان، چند دوره ی مهم تو زندگیم شروع شد و به پایان رسید. کار تو بخش اورژانس شهر خودمون پر از ماجرا و تجربه، فارغ التحصیلی، سفر به مشهد بعد از چهار سال، محرم مهم امسال، سفر اربعین، تغییر محل زندگیم که آغاز یه ماجراجویی شخصی به حساب میاد و شروع طرح تو بخش ICU شهر جدید. هر کدوم از این ها پ
هرچی زمان بیشتر که میگذره حس اینکه نمیتونم تو چیزهایی که دلم میخواد،
به چیزهایی ک علاقه و شوق و ذوقش رو دارم برسم.
برای جواب کنکور باتوجه به رشته ام که معدلیه باید صبرکنم تا شهریور و اخرمهرماه
و هنوزم خونه نشینم و نمیدونم چه کنماز فرط بیحالی و خستگی و آدمای مزخرف 
دور و اطرافم که با کوچیک ترین حرکتشون،حرفشون،و نزدیک شدنشون به آدم های دوستداشتنیم
کم کم دارم دیوونه میشم.
دلم میخواد هربار که میام و به وبلاگم سرمیزنم یک پست توپ و خوب بنویسم
امام حسن علیه السلام شبیه‌ترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله
شیخ مفید رضوان الله علیه روایت کرده است که امام صادق علیه السلام فرمودند:
كانَ الحَسَنُ أشبَهَ النّاسِ بِرَسولِ اللّه ِ خَلقا و سُؤدُدا و هَدیا.
امام حسن علیه السلام در خلقت و سیرت و شرافت شبیه ترین مردم به رسول خدا بود.
الارشاد، تالیف شیخ مفید، جلد ۲، صفحه ۵، چاپ موسسه آل البیت لاحیاء التراث
از تو جز به قدر نیازم نمیخواهم که از کف ندهم بی نیازی و سادگیم را و از تو انگیزه میخواهم که به بیهودگی نگذرانم زندگیم را 
.
 خدایا بیا یکم پایه باش این گره و کورهای زندگیم وا بشه 
من ازت ارث دو میلیاردی که نخواستم ؟! 
فقط همین یه مرحله رو از زندگیم رد کنم و انگیزه ی بشه برای دوباره روی غلتک افتادن 
خدایا دمت گرم، روی مرام و معرفتت شدیدا حساب باز کردم 
من هر چی توان داشتم گذاشتم وسط از این به بعدش دیگه نوبت توعه :) 
یکی از اون سه تا کتابی که امیر حسین بهم داده بود رو امروز شروع و تموم کردم!
یه کتاب بود راجب یه دختر شهرستانی که رشته اش نقاشی بود و برای درس میاد تهران! که یه سری اتفاقا براش میافته
نمیدونم علت اینکه این کتابو بهم داد چی بود!!و اینکه اتفاقای توش اصن اتفاقای جالبی نبود!
الان خیلی از دست کتابه عصبانیم!چون نفهمیدم اخرش پسره چیشد!!
ولی یه سولل تو مغزم میچرخه که خب چرا این کتابو داده به من؟!
امروز علاوه بر اون کتاب درس هم خوندم و کارای زیادی کردم.
ول
بسم الله الرحمن الرحیم
المقدمة
عن الإمام الرضا علیه السلام: من طلب الامر من وجهه لم یزِلَّ فإن زلَّ لَم تخذُلهُ الحِیلَه»

ت
العنوان
الرابط

1
تأهیل مربیات الأطفال مقدمة و تعریف

2



 
المستوى الأول
1: مناهج و قوالب تعلیم  المفاهیم الإسلامیة بطریقة غیر مباشرة للأطفال
 

ت
عنوان ورشة العمل
الرابط

1
قالب اللعب بالكلمات 

2
تتمة قالب اللعب بالكلمات

3
قالب سر الجدول

4
القصة (1): تعریفها ، أنواعها و القصص القرآنیة

5
القصة (2): أركان القصة و أسالیب بیا
همینجوری خیلی سنگینی میکرد گفتم بنویسمش
دوتا چنل بود از اس اف ناین منم که تازه وارد فکر نمیکردم کپی برداری بد باشه اصلا 
منم هی مطالبو ازشون کپی میکردم (بد دربارم فکر نکنین واقعا نمیدونستم) بعضیا شاهدش بودن بعضیا هم نبودن 
تا اینکه ساعت 3 یکی از ادمیناشون نظر داد که چقدر بی شرمی و اینا که مطالبو کپی میکنی و کلی چیز دیگه 
یهو به خودم اومدم و عذر خواهی هم کردم و گفتم مطالبو فردا صبح پاک میکنم از خواب که پاشدم دیدم حدود 7 تا نظر جدید دارم با ذوق ب
بلههه البته من دارم با تاخیر مینویسم امااا قبووول شدمممم دانشگاهبگو کجا ؟؟همون شهری که عااشقشمدانشگاه گیلان رشت روزانه بیوشیمی دانشگاه آزادم همین رشته ی گوگولی علوم تحقیقات تهرانبا این شرایط داروها و نوسانات روحی و جسمی به نظر خودم عالیه و من خدا رو شکر می کنم میدونم که دارم وارد مرحله بزرگی از زندگیم میشم باید سخخخخت تلاش کنم تا به هدف نهاییم برسمتنها استرسم اینه که بتونم پایان نامم رو با استاد عزیزم بر دارم همین.حالاقراره ۲۶ ب
بلههه البته من دارم با تاخیر مینویسم امااا قبووول شدمممم دانشگاهبگو کجا ؟؟همون شهری که عااشقشمدانشگاه گیلان رشت روزانه بیوشیمی دانشگاه آزادم همین رشته ی گوگولی علوم تحقیقات تهرانبا این شرایط داروها و نوسانات روحی و جسمی به نظر خودم عالیه و من خدا رو شکر می کنم میدونم که دارم وارد مرحله بزرگی از زندگیم میشم باید سخخخخت تلاش کنم تا به هدف نهاییم برسمتنها استرسم اینه که بتونم پایان نامم رو با استاد عزیزم بر دارم همین.حالاقراره ۲۶ ب
خب بدرک که اینجا همش منفی نوشته شده میخوام بازم همون طوری بنویسم!
مگه چند نفر هستن که برای روزای خوبشون دست به قلم بشن؟ 
خب من هیچ وقت ادم روزانه نویسی نبودم، نخواستم چیزایی که ذهنم هر روز و هر روز سعی در فراموشیش داره رو به زور نگه دارم
من حتی ادم حرف زدن با جزییات برا مخاطبای بیشتر از یه نفرم نیستم
من عادت دارم که اتفاقات خوب و بد و دائم و دائم تو ذهنم مرور کنم تا دستم برسه به ادم‌ امنم که همه رو بگم بهش بعدش میتونیم با خیالت راحت فراموشش کنی
هفت برتری امیر المومنین علیه السلام در کلام حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله (به روایت اهل تسنن)
حافظ ابی نعیم محدث و عالم بزرگ اهل تسنن روایت کرده است:
حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی حُصَیْنٍ، ثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ الْحَضْرَمِیُّ، ثَنَا خَلَفُ بْنُ خَالِدٍ الْعَبْدِیُّ الْبَصْرِیُّ، ثَنَا بِشْرُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الْأَنْصَارِیُّ، عَنْ ثَوْرِ بْنِ یَزِیدَ، عَنْ خَالِدِ بْنِ مَعْدَانَ، عَنْ مُعَاذِ بْنِ
خب اتفاقای زیادی تو طول روز واسه ادم میافته.و این اتفاقای طول روز در گذر زمان میشن اتفاقای ماه و.
خب راستش من فک نمیکنم که زمان ادما رو عوض کنه!من فکر میکنم گذشت زمان باعث میشه ادما برن تو جایگاهی که باید باشن!
من از اون دسته ادمام که بزور ادمای زندگیمو میخوام تو جایگاه بهتری نگه دارم!ولی زمان که میگذره از دست من خارج میشه و ادما میرن اون جایی که باید باشن!
الان اینجوریه که زمان گذشته و ادما برگشتن سر جای خودشون!
جایی که باید باشن!هر کسی همون ج
_ یه جایی توی زندگیت یه شکستی خوردی یا مرگ عزیزی رو تجربه کردی که بهت صدمه زده
 
این جمله رو چند وقت پیش یه مشاور بهم گفت. بهم گفت و من مدتهاست بهش فکر میکنم، آخه من از مرگ عزیزی صدمه نخوردم، یعنی مرگ شخص خیلی عزیزی رو تجربه نکردم، البته تو بچگیم مادربزرگم فوت کرد ولی من اونموقع خیلی بچه بودم.
حالا همش به این فکر میکنم که من کجای زندگیم شکست خوردم، اونم شکستی که بهم صدمه زده باشه.
من تو زندگیم شکست های کوچیک و بزرگ زیادی رو تجربه کردم ، شکست هایی
تو یه کثافتی.
متاسفانه تو یه عوضی هستی.
نمیدونم زندگی تو تهران تو رو به این روز انداخته یا چی.
مطمئن باش اصلا نمیترسم و تو رو بزودی زود از زندگیم حذف میکنم.
حتی سایه ت هم تو زندگیم نمیمونه.
حیف احساسات واقعی که لیاقتش رو هرگز نداشتی.
دوستت ندارم
ترس. 
واژه ای کاملا آشنا برایم،که زیاد در زندگیم داشتم و آدم محتاطی بوده ام اکثر اوقات. 
ترس از منطبق نبودن نتیجه با افکار و تصوراتم از نتیجه
ترس از اعتماد کردن
ترس از رها کردن
ترس از فرداها 
آخر مانده ام که این ترس ها به کجای زندگیم بر می خورد!
در برابرش جسارت.
همه ترس ها را ندید گرفتن
***دیالوگ ماندگار فیلم زیر آب:
_میدونی سخت ترین قسمت تونل وحشت کجاست؟
+نه!
_اونجایی که تو صف منتظری تا نوبتت شه. 
خب بدرک که اینجا همش منفی نوشته شده بازم میخوام همون طوری بنویسم!
مگه چند نفر هستن که برای روزای خوبشون دست به قلم بشن؟ 
خب من هیچ وقت ادم روزانه نویسی نبودم، نخواستم چیزایی که ذهنم هر روز و هر روز سعی در فراموشیش داره رو به زور نگه دارم
من حتی ادم با جزییات حرف زدن برا مخاطبای بیشتر از یه نفرم نیستم
من عادت دارم که اتفاقات خوب و بد و دائم و دائم تو ذهنم مرور کنم تا دستم به ادم‌ امنم برسه، همه چیز و بهش بگم اون وقته که با خیالت راحت میتونیم فر
اینی که می خوام بگم هیچ ادعایی ندارم که لذت بخش یا حتی جالبه . :)) صرفا حقیقتهدر دو روز گذشته , تقریبا اتفاقایی که افتادن هیچ تعادلی نداشتن !‌ 
یه سری اتفاقای خیلی خوب , و یه سری اتفاقای خیلی بد افتادن :))
خیلی بد یعنی , یه چیزی تو همون مایه های عنوان مطلب :) در حدی که وقتی بهشون فکر می کنی حالت بد می شه کلا .
خیلی خوب هم یعنی . خیلی خوب دیگه :))
ولی این وسط یه چیز ثابتی هست اینکه معمولا توی خاطرات , این حسای بد خیلی کمرنگ تر می شن :)) حداقل برای من 
و فکر
رمان:مال من باشنویسنده:ستاره لطفیژانر: عاشقانه-تراژدیپایان خوش.خلاصه:داستان از آن‌جای شروع می‌شود که دریا، دخترک مثبت و درس‌خوان داستان ما عاشق می‌شود. عشقی عمیقانه و خالصانه!او نمی‌توان صریح عشقش را بیان کند، چون پسرک داستان، سام به نیلوفر. دوستِ دریا متعلق است!در این بینابین اتفاقای می‌افتد.
خب بدرک که اینجا همش منفی نوشته شده میخوام بازم همون طوری بنویسم!
مگه چند نفر هستن که برای روزای خوبشون دست به قلم بشن؟ 
خب من هیچ وقت ادم روزانه نویسی نبودم، نخواستم چیزایی که ذهنم هر روز و هر روز سعی در فراموشیش داره رو به زور نگه دارم
من حتی ادم حرف زدن با جزییات برا مخاطبای بیشتر از یه نفرم نیستم
من عادت دارم که اتفاقات خوب و بد و دائم و دائم تو ذهنم مرور کنم تا دستم برسه به ادم‌ امنم که همه رو بگم بهش بعدش میتونیم با خیالت راحت فراموشش کنی
با اینکه کلمه ها از ذهنم فرار می کنن باید بنویسم 
شایدم حرفی برای گفتن ندارم
مریم ناراحتم کرده بود که با خودم گفتم بیخیال خوب باش و امروز پیام داد کاملا باهاش خوب بودم
دلتنگی و این حرفا هم که شده بخش بدیهی زندگی 
این دو روز هم که شب ها خونه نورا بودم که تنها نباشن و خواب درست حسابی نداشتیم و این حرفا هم که هیچی، از این اتفاقای روزمره زندگیه
امتحان زبان و این چند روز که نتونستم تمرکز کنم رو کارهای خودم هم نتیجه طبیعی همون اتفاقای روزمره بدیهیه
فکر میکردم سختی ادم رو مقاوم میکنه نمیدونستم میتونه کاری کنه که تعادل روانیت رو از دست بدی کاری انجام بدی بعد بهت بگن کارت اشتباه بوده در حالی که فکر میکردی درسته دوستام بهم میگن خوبی دوست دارم بگم خوبم خوبم ولی شبا کابوس میبینم از خواب میپرم دوست دارم بگم خوبم نگاه کن دارم درس میخونم ببین همه چیز عادیه ولی هیچ چیز عادی نیست خدا گم شده فالای حافظم همه قشنگن ولی ربطی به زندگی من نداره اتفاقای خوب هستن ولی برای من نیستند دوست دارم بگم خسته ام ا
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی