محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

چه‌ذلت‌ها کشید این ملت زار.

مداد رنگیها مشغول بودند به جز مداد سفید
هیچکس به او کار نمیداد ، همه میگفتند: تو به هیچ دردی نمیخوری.
یک شب که مدادرنگیها توسیاهی شب گم شده بودند،
مداد سفید تا صبح ماه کشيد مهتاب کشيد و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچکتر شد صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پرنشد.
به یاد هم باشیم شاید فردا ما هم درکنارهم نباشیم…
خطی کشيد روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشيد روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها
خطی دگر کشيد به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشيد دست و به خود نیز خط کشيد
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها
خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها
دوری تو چشممو میسوزونه مثل دودگفتی میخوامت دلم عاشق اين قصه بودقصه ی تو ته کشيد منو به آتیش کشيدوقتی حرف رفتنو چشمای تو پیش کشيدرفتی به من سخت گذشت لعنت به اين سرگذشتدیوونگی عادیه آب که از سر گذشتبین منو خودت دیوار میکشی بعد میگی چرا سیگار میکشیچشمای من چقد شبو روز برای تو بیداری کشيدحس منو اول میکشی بعد میگی چقد سیگار میکشیهرروز میمیرم واسه تو تو منو ماهی سی بار میکشیپنجره ی قلب تو به روی من بسته شدگفتی دلم اشتباهی به تو وابسته شداشتباهم ا
ته دلش غنج می رفت و چنان قربان و صدقه اش که اگر کنارش نشسته بود دست هایش را روی لپش میگذاشت و تا
انتهای دوستت دارم گفتنش با یک لبخن گشاد لپ هایش را می کشيد،آنقدر می کشيد که هم لپ های او قرمز شود و هم 
 بگوید آخیش که چسبیدتوی تصورش خندید و گفت فعلا بماند اين تصوراتم با عکس هایت که به وقت واقعی شدن ،آخ که 
لپ هایشترا بکشم و بگویم مدتهاست که منتظرتم
ته دلش غنج می رفت و چنان قربان و صدقه اش که اگر کنارش نشسته بود دست هایش را روی لپش میگذاشت و تا
انتهای دوستت دارم گفتنش با یک لبخند گشاد لپ هایش را می کشيد،آنقدر می کشيد که هم لپ های او قرمز شود و هم 
 بگوید آخیش که چسبیدتوی تصوراتش خندید و گفت فعلا بماند اين تصوراتم با عکس هایت که به وقت واقعی شدن ،آخ که 
لپ هایترا بکشم و بگویم مدتهاست که منتظرتم
متن ترانه ماهور به نام های زنید

های زنید هوی کشيد یار بر اين خانه شوداين من مغرورو ببین واله و دیوانه شودازقدمش نفس نفس هوای دل تازه شودمژده ز ناز قدمش عشق به اندازه شودهای زنید هوی کشيد که رقص جانانه شودآنشه بی نام و نشان همدم پیمانه شودهای زنید هوی کشيد که رقص جانانه شودعاشق بی نام و نشان همدم پیمانه شودکام تمام عاشقان عسل شود شکر شودگل بدهید شهر را که غصه بی ثمر شودحال خراب دل ما بر همگان عیان شوداين دل پیر ما دگر جوان شود جوان شودهای زنید
فک پایینم را نوازش کرد. زیر لب گفت شت. یعنى ازش خوشش مى آید. از کنار گوشش، به چراغ ماشین ها نگاه میکردم که لا به لاى درخت ها جا به جا مى شدند. صورتم را سمت خودش کشيد. لب هایم را بوسید. قلبم تند میزد. رهایم کرد. نوازش را ادامه داد. دوباره صورتم را سمت خودش کشيد. اين بار زبان هم بود. رهایم کرد. نوازشش را ادامه داد. براى بار سوم صورتم را سمت خودش کشيد. لب بالایش را خوردم اين بار. زودتر از دو دفعه قبل رهایم کرد. بلند شدیم و تا یک جایى با من پیاده آمد و بعد جد
چند دامنه که برداشت زانوهایش شل شدند و افتاد. آهی کشيد. بلند شد و باز هم از دیوار پشته کشيد. دفعه ی اختتام مظفر شد و روبه روی آینه ایستاد. ناگهان از دید قیافه اش یکه خورد. ولی ناامید نشد. قیچی و شانه را برداشت و دست به امر شد. موهایش را کوتاه و صورتش را اصلاح کرد.کارش که تمام شد به آینه لبخندی زد و با خودش گفت: حالا شد.» از فردای آن روز، عنکبوتِ پیر، مشت نوه اش را می گرفت و به مدرسه می برد.
بی رنگ باید نقشی از فردا کشيد و رفت
با دستِ خشکی طرحی از دریا کشيد و رفت
باید حصارِ فرضی دل شُست با عبور
بر حرف های خالیِ دل پا کشيد و رفت
تا کی گلوی واژه را باید گرفت و گفت:
سرخوش کسی که دست از آوا کشيد و رفت؟
رفت آن که چندی بی تفاوت در خیال ماند
ماند آن که از خود صورتی زیبا کشيد و رفت
باید چو ابر ، از دلِ دریا گرفت آب 
دستِ نوازش روی هر صحرا کشيد و رفت
 
ناصر تهمک»
روزهای تکراری و پردغدغه می‌گذشتند. کارها لاکپشتی پیش می‌رفت. حوصله‌ها ته کشيده بود. انگیزه‌ها خاک می‌خورد. زندگی خمیازه می‌کشيد و عقربه‌ها خوابیده بودند که آمد! 
یک دوست خیلی نزدیک یک دوست خیلی دور! آمد و هیاهویی به جان خانه‌ انداخت. به روی طاقچه‌ی دل دستمالی نم داری کشيد. آفتاب را روی پنجره پهن کرد. امید را آب داد. رادیو را روشن کرد. باتری زندگی را نو کرد و رفت :)
کاش می‌شد به هیچ‌چیز فکر نکرد، فکر کردن آدم را نگران می‌کند.
کاش می‌شد کسی را دوست نداشت، دوست داشتن آدم را ضعیف می‌کند.
کاش می‌شد دلتنگ کسی نبود، دلتنگی حواس آدم را پرت می‌کند.
کاش می‌شد به هیچ‌چیز و هیچ‌کس فکر نکرد، درها را بست، پرده‌ها را کشيد، چراغ‌ها را خاموش کرد و در سکوتی محض و در یک خلأ ادراکی عمیق، آرامشی بدون واسطه را در آغوش کشيد.
کاش می‌شد به مثابه‌ی اصحاب کهف خوابید و تا قرن‌ها بیدار نشد.
دلمان خوابی عمیق می‌خواهد اين‌ر
ظهرش از آن ظهر‌ها بود که خورشید ندارد، دختر نشست وسط یک نیمکت وسط یک پارک، درخت‌ها خواب بودند، دختر بیدار؟ دختر بیدار. دست کرد توی کیفش، دستش لغزید به خاطرات و چیزهایی که نباید، صورتش جمع شد، از درد؟ از درد. عمیق کشيد و کبریت، کلاغی پر زد، سوز آمد و کبریت خاموش؟ خاموش. سیگار بین لب‌های ماتیک خورده‌ی نارنجی مثل سر سیگار. نگاه کرد به سیاهی پارک، نفس را کشيد تو، بلعید، گیر کرد، سیاه شد، دست و پا زد، پیرزنی گذشت، نگاهی، خفه نشده بود که، بعد یک ب
پتو رو کشيد سرش و گوله شد گوشه ی تخت.
بعد دستشو آورد بیرونو عروسکشو ورداشت و برد زیر پتو.
بعد با صدای خفه گفت، عمه! بآب!.
ده ثانیه بعد پتو رو زد کنار و گفت: صب شد! صبونه بخوریم. نون و آمه!
و ادای غذا خوردن درآورد.
دو دقیقه بعد دوباره گفت: بآبیم و پتو رو کشيد رو خودش و عروسکش.
و ده ثانیه بعد.
نون و آمه (خامه)، نون و ارده و نون و پنیر رو خوردیم.
واسه صبحانه روز چهارم من پیش قدم شدم و گفتم: بونگا بخوریم! (تخم مرغ) 
قبول کرد. منم طبق سه روز گذشته: ادای غ
آره، هیچی قد بی تفاوتی آزارت نمی‌ده. دارم آزار می‌بینم از بی‌تفاوتی‌هاش از اين که بود و نبود من به هیچ جاش نبود ولی خب باید بگم ببند و جمع کن خودت رو. چیه اينقدر ک س شعر می‌گی. داشتین لاس می‌زدین دیگه می‌خوای بگی نمی‌دونی؟
دیشب تو هایپر یه پسره کارگر اونجا التماس یه دختره که کارگر اونجا بود رو می‌کشيد که باهاش خوب باشه و دختره می‌گفت حال نداره. دلم گرفت. راستش هیشکی جز ع منتم رو نکشيد و نخواست باهاش خوب باشم. همیشه من اونی بودم که منت می‌ک
مداد رنگیها
مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمیداد،همه میگفتند : تو به
هیچ دردی نمیخوری، یک شب که مدادرنگیها توسیاهی شب گم شده
بودند،مدادسفیدتاصبح ماه کشيد مهتاب کشيد وانقدرستاره کشيد که کوچک
وکوچکترشد صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی  پرنشد
 
به یاد هم باشیم شاید فردا ما هم درکنارهم نباشیم …
PHOTOKADE.com
مارال واپرس کرد :
- چه می‌کنیم عمه بلقیس ؟!
- جلا بده آتش را !
مارال با چشمان آغشته به اشک ، لب گَزید و آتش تنور را با سیخ برآشوبید تا بلقیس تاهای خمیر را بر سینه ی تنور بچسباند . بلقیس از کنار تنور قدم واپس کشيد ؛ یک‌تا نان از روی پشته‌ی خار برداشت ، سربرآورد و به بام نظر کرد ، بیگ‌محمد به لب بام آمد ، بلقیس شانه و بازو کشيد و نان را برای پسرش به بام پرانید . بیگ‌محمد نان را در هوا گرفت و به لب‌ها برد ، بوسید و هم بوییدش . بلقیس به نزدیک تنور بازگشت
باز برای آسمون                  از راه رسید یه مهمون
یه ابر چاق سیاه                 با خنده های قاه قاه
ابر ِسیاه شیطون                دوید توی آسمون
نشست کنار خورشید          دامنشو روش کشيد
آسمونو سیاه کرد               خنده ای قاه قاه کرد
خورشید به ابر نیگا کرد        پرنده رو صدا کرد
پرنده زود پر کشيد              رفت تا به ابرک رسید
پاهاشو قلقلک کرد             به خنده هاش کمک کرد
ابر سیاه هی خندید            اشک چشاشو ندید
خ
۲۰۰ سال پیش با شتر به حج می رفتند و ۶ ماه طول می‌کشيدامروزه با هواپیما می روند و ۶ ساعت طول می‌کشد
۵۰ سال پیش ارسال یک نامه به استان دیگر ۷ روز طول می‌کشيد
امروزه ارسال پیام ۷ صدم ثانیه طول می‌کشد
اين همه پیشرفت تعجبی ندارد
پس درک کنید و‌ بپذیرید که امروزه نیازی نیست ۳۰ سال کار کنید. بلکه میتوانید با سه ماه یا نهایتا ۶ ماه فعالیت در تجارت مدرن به درآمد ماهانه ۵ میلیون تا ۵۰ میلیون تومان برسید
ادامه مطلب
إنهُ فکَّرَ و قَدَّر
فَقُتِل کیف قدَّر
ثمّ قُتل کیف قدَّر
او (نشست) فکر کرد و نقشه کشيد!
مرگ براو باد! (خاک تو سرش) چطور هی نشست و نقشه کشيد!
باز هم مرگ بر او باد! (حیف نونی که بخوره) چطور نشست و مدام نقشه کشيد!
اين روزها که میبینم چطور ضدانقلاب از چپ و راست داره شایعه پراکنی میکنه و تمام تلاش و همّ خودش رو برای اثبات باطل و کوبوندن و پوشوندن حق به کار میبره، یاد اين آیات سوره مبارکه مدثر میفتم. یعنی به هرگونه چرت و پرت باورکردنی و باور نکردنی متوسل
إنهُ فکَّرَ و قَدَّر
فَقُتِل کیف قدَّر
ثمّ قُتل کیف قدَّر
او (نشست) فکر کرد و نقشه کشيد!
مرگ براو باد! (خاک تو سرش) چطور هی نشست و نقشه کشيد!
باز هم مرگ بر او باد! (حیف نونی که بخوره) چطور نشست و مدام نقشه کشيد!
اين روزها که میبینم چطور ضدانقلاب از چپ و راست داره شایعه پراکنی میکنه و تمام تلاش و همّ خودش رو برای اثبات باطل و کوبوندن و پوشوندن حق به کار میبره، یاد اين آیات سوره مبارکه مدثر میفتم. یعنی به هرگونه چرت و پرت باورکردنی و باور نکردنی متوسل
چه روز عجیبیه 
حامد اومد تعمیر گاه سید که ببرتم خونه یکم طول کشيد 
یکم طول کشيد کار 
گشنمون شد 
نشستیم ترک موتور 
باباکوهی ساندویچ
اومدیم بیرون 
گوشیمو آماده کردم که وقتی از کنارش رد میشیم یه عکس بگیرم و ابراز دلتنگی
سرمو بالا گرفتم داخل بودیم!!
#مامان اينجاست؟
@آره
#خدابیامرزتش،سفت بغلش کردم وقتی پیاده شدیم
@کجا میری؟
#بیا تو ام 
@کیه؟
#فاتحتو بخون بریم 
@بریم.
.
چند قدم فاصله 
عجیب بود برام 
روم نشد تا اونجا اومده باشم و پیشت نیام 
نزار به حس
چرا باید نوشتن گاهی وقت‌ها اينقدر برایم سخت شود؟ خط در خط و جمله در جمله و کلمه در کلمه بهم می‌تنم ولی آخر سر کمی سرم را می‌برم عقب و بعدش می‌گذارم مکان نمایِ متن همه را بخورد و برگردد به اول خط!     احسان‌ی در وجودم زندگی می‌کند که از رها شدگی رنج می‌برد! خیلی وقت است که رنج می‌برد. البته مدت زیادی را منکر اين قضیه بود و با خودش تکرار می‌کرد که تو تنهایی را فوت آبی!» تو تنهایی را فوت آبی!» تو تنهایی را فوت آبی!» تو تنهایی را فوت آبی!» تو
 
 
یک شب دلی به مسلخ خونم کشيد و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشيد و رفت
 
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشيد و رفت
 
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشيد و رفت
 
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشيد و رفت
ادامه مطلب
میهمانی بود. همه
گرم صحبت و گپ و گفت خود. او نیز گوشه ای نشسته بود. بی هدف به خطوط بی معنای روی
زمین خیره شده بود و در افکار پوچ خود سیر می کرد. ناگهان باز شدن درب، س
چشمانش را بر هم زد. خودش بود.
دلهره در چشم هایش موج می زد. دلش اشوب
بود. شرم داشت او را نگاه کند. باورهایش جلوی دلش را گرفته بودند. دست هایش عرق
کرده بودند و انگشتانش به شدت می لرزید. اما او بی رحمانه نزدیک می شد و عطرش نزدیک
تر. صداها و همهمه ها همه و همه تار شدند. حالا فقط صدای کفش های
ظهرش از آن ظهر‌ها بود که خورشید ندارد، دختر نشست وسط یک نیمکت وسط یک پارک، درخت‌ها خواب بودند، دختر بیدار؟ دختر بیدار. دست کرد توی کیفش، دستش لغزید به خاطرات و چیزهایی که نباید، صورتش جمع شد، از درد؟ از درد. عمیق کشيد و کبریت، کلاغی پر زد، سوز آمد و کبریت خاموش؟ خاموش. سیگار بین لب‌های ماتیک خورده‌ی نارنجی مثل سر سیگار. نگاه کرد به سیاهی پارک، نفس را کشيد تو، بلعید، گیر کرد، سیاه شد، دست و پا زد، پیرزنی گذشت، نگاهی، خفه نشده بود که، بعد یک ب
یه درخت خشک و بی بر میون کویر داغ
توی ته مونده ذهنش نقش پر رنگ یه باغ
شاخه سبز خیالش سر به آسمون کشيد
بر رو دوشش همه پر شد ز اقاقی سفید
 
شاخه سبز خیالش سر به اسمون کشيد
برودوشش همه پر شد ز اقاقی سفید 
زیر سایه خیالی کم کمَک چشماشو بست
دید دوتا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست
 
اولی گفت اگه بارون باز بباره توکویر
دیگه اما سررسیده عمر اين درخت پیر
دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود
جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود
گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره
اون د
 نرخ دلار که در ابتدای هفته جاری در بازار آزاد با قیمت ۱۵ هزار و ۱۸۰ تومان معامله شد، در پایان معاملات روز سه‌شنبه و پس از ورود به کانال ۱۳ هزار تومان، با قیمت ۱۳ هزار و ۳۵۰ تومان خرید و فروش شد. البته اين روند در ساعت‌های ابتدایی روز چهارشنبه با اندکی تغییر مواجه شد و نرخ ارز را به ۱۳ هزار و ۴۵۰ تومان افزایش داد.
ادامه مطلب
تا یک ماه پیش بلند جیغ می‌زد. به‌جای واژۀ "نه" و "نمی‌خوام" و "نمیام"، جیغ می‌کشيد. گفتیم دعوا کردن فایده‌ای ندارد. هر بار که  پیش ما جیغ می‌کشيد، می‌گفتم "پسرْ قشنگ" (کلمه و صفتی که برای خودش بکار می‌بَرد) جیغ خوب نیست. تقریباً یک ماه گذشت. امروز که خواست مثل همیشه جیغ بزند، کمی صدایش را آرام کرد، با لبخندی یک جیغِ نصفه‌نیمه کشيد. انگار تازه همۀ مُداراها داشت جواب می‌داد و بدیِ کارش را فهمیده بود و محتاط‌ جیغ می‌کشيد. امّا یک‌بار به اشتباه
 
*رضوان جنتی* زجهان دل برید و رفتبالی بسوی روضه رضوان کشيد و رفت
دنیای ورزش از غم او گشت سوگوارروزی که شد ز دیده ما ناپدید و رفت
چون برق میدوید به میدان و ناگهاناز پا فتاد و در دل خاک آرمید و رفت
مانند گل به باغ محبت شکفته بودگلچین روزگارش ازین باغ چید و رفت
با یک جهان اراده و امید و آرزواز بام زندگی چو کبوتر پرید و رفت
گردید از سە دختر دلبند خود جداکامی از اين سە نو گل زیبا ندید و رفت
در موسمی که اينهمه گل سر کشيده اندمانند برگ های خزانی خزید و ر
حاج محمد معماریان ضریح را گرفته بود گریه می کرد؛ چه گریه ای. طیب دست حاج محمد را گرفت و کشيد و خارج از صف به داخل فرستادش. حاج محمد هم زانوهایش تاب نیاورد و نشست. دست کشيد به سنگ ها. گریه امانش را برید. طیب آرام به سید افضل چیزی گفت. سید افضل سر تکان داد. اجازه دادند حاج محمد معماریان بیشتر داخل بماند. امام حسین علیه السلام حاج محمد آبدارچی را محکم تر و بیشتر از همه در آغوش کشيد.
 
+ پنجره های تشنه - مهدی قزلی
گاهی وقت ها توفیق پیدا می کنم و توی نظافت منزل، کمک می کنم به خانواده. امشب همینطور درگیر کارها بودم دیدم چقدر حوصله م سر می ره، با اين وجود که می گن مغز مردها همزمان بیشتر از یک کار رو نمی تونه انجام بده ولی انگار احساس می کردم یه چیزی کم دارم. حداقل کاری که از دستم بر اومد فرستادن صلوات همراه با انجام دادن کارها بود. خب حس و حال بهتری پیدا کردم بعد یاد انبار افتادم که همین تصمیم رو گاهی اوقات می گرفتم. به دقیقه نمی کشيد که حین شمارش اجناس مغزم س
آینه در دست
ابتدای جاده ایستاده بود
و هوای رسیدن را نفس می کشيد
پیش از دومین قدم
نگاهی کرد به فنجان چای داغی که دمِ پنجره
برای خنک شدن در کنج لب هایش
لبریز شده بود!
 
در ابتدای راه،
در سکوت
و خیره در انتظار.
 
عطر بابونه ای که سینه اش را می آراست
با باد، اعلام خویشاوندی می کرد!
به گمانم "روح جهان" را برایم به ارمغان آورده بود
تا نوبرانه ی آهنگِ زندگی باشد
 
دردی آشنا تر از اين ندیده بودم
پیرِ تولدی دیگر بود که در صفِ فارغ شدن،
هِی می مرد و از نو زا
به نام خالق روشن‌کننده حقیقت
خیره به درخت سیب عطرش را با ولع به ریه‌های بی‌هوایش می‌کشيد. حریص‌تر
و پرطمع‌تر هر نفس را نفس می‌کشيد تا جا نماند از عطری که رایحه‌اش، طبیعی
مست‌کننده روح و جسمش شده بود.
آخر با عطرهای ساخت دست انسان که نمی‌توانست حضور خالقش را برای قلب
تشنه محبتش قابل لمس کند. پس بهترین راه را در بلعیدن هر عِطرسکرآور از
دل خلق شده‌های خود خدا پیدا کرد و زمزمه عاشقانه‌اش را با خدا با همان بوی
خیال‌انگیز آغاز کرد. آغازی که د
- اين چیه؟! چی‌ شده؟! نکنه دوباره کسی بهت صدمه زده؟!
گیج بهش نگاه کردم صورتش از خشم قرمز شده بود، رد نگاهش رو که گرفتم به دستم رسیدم، سریع دستم رو زیر میز بردم، با خونسردی لب زدم:
- ‌نه بابا کسی نمی‌تونه منو اذیت کنه، من که با کسی کاری ندارم.
پر از خشم گفت:
- ولی اون بی‌سروپاها کرمشون با اذیت کردن بقیه درمیاد.
با شنیدن حرفش از خجالت سرمو انداختم پایین،  عصبی تر از قبل غرید:
- خدا شاهده اگر بدونم دوباره کار اون بچه ســ.
سریع پریدم وسط حرفش، به قرآن
 کره شمالی روایت ترامپ از دلیل شکست مذاکرات ویتنام را به چالش کشيد ▪️در حالی که ترامپ دلیل شکست مذاکرات ویتنام را درخواست پیونگ‌یانگ برای رفع همه تحریم‌های آمریکا عنوان کرده بود، وزیر خارجه کره شمالی گفته کشورش به دنبال رفع بخشی از تحریم‌ها بوده است.
منبع : فارس
از اينکه همیشه، روزی سه بار بعد از هر بار شستن استکان ها، سینی چای را فقط آب می کشيد و پشتِ لوله ی آب می گذاشت متنفر بود. از صحنه ی لوله ی گچ گرفته روی یک سینک سابیده شده و یک سینی چای فقط آبکشی شده و قهوه ای از لکه های چای، آنقدر قهوه ای که معلوم نبود اصلا چه رنگی بوده! از همان چند تفاله ی ته مانده روی سینک هم! قد و سنش باهم قد نداد بیشتر از اينها متنفر شود، از دم کنی زرد و چرک، از دستگیره های نصفه سوخته و.
بیست ساله که بود داشت زیر غذای سر رفته روی
فصل 5
احساس خفگی می کردم. نفسم در نمی آمد. دهنم را باز کردم که جاش را صدا کنم، ولی صدایی بیرون نیامد. جاش؟ کجا بود؟ به ردیف های قبر نگاه کردم، ولی نور چراغش را ندیدم. ری خودش را از زمین بالا کشيد و تو هوا شناور شد. بالای سر من معلق ماند و یک جوری راه نفسم را بست، جلو چشمم را گرفت، خفه ام کرد. با خودم فکر کردم، من مرده ام. مرده. حالا من هم مرده ام. یکدفعه وسط تاریکی، نوری درخشید. نور به صورت ری افتاد، نور سفید و قوی هالوژن. جاش با صدای عصبی و زیری پرسید:
بین مردم معروف بودند به عشق ورزی و دوستیخودمم کم و بیش تو برخوردام به چشم دیده بودمبعد مدتی دوتایی اومدن خونه مونشوهره آهی کشيد و با حال شکایت یه نگاهی به زنش کرد و یه نگاهی به من:نمیدونی همین زن ظلمی کرده که تا حالا احدی به من نکرده!!در میان تعجب من که ای بابا! اينها هم با هم مشکل داشتند و ناکسا اونجور فیلم بازی میکردند که ادامه داد:سه ساعت تمام مجبورم کرد در راهرو یک در دو متری بدون لحظه ای استراحت راه برم و راه برممات ومبهوت و حیران داشتم همی
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی