محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

نگاه میکنی تو آیینه خودت را نمیشناسی

کجا در این حوالی پرسه میزنی ؟ کجا به تنهایی نفس میکشی ؟ کجا با تنهایی خودت چای مینوشی ؟ کجا رند بازی ميکني ؟ کجا شعر نو میخوانی ؟ کجا همه چیز را ساده مینگری ؟ کجا فقط نگاه ميکني تا هر آنچه که میبینی ببینی ؟ کجا در وجود آدم ها رخنه ميکني ؟ کجا سر تا پا رنج میکشی ؟ کجا از هیچ چیز دم نمیزنی ؟ کجا تفاوت میان منو خودت را احساس ميکني ؟ کجا به این تفاوت لبخند میزنی ؟ کجا درد بی درمان سر من را احساس ميکني ؟ کجا هیچ دردی را حس نميکني ؟ کجا از من دور میشوی ؟ ک
ته دنیا کجاست؟
امروز توی اینستاگرام یکی این سوال پرسیده بود،برای اولین بار نوشتم:ته دنیا اونجاست که توی آینه به خودت نگاه ميکني و خودت نميشناسي. برای من ته دنیا اونجا بود،وقتی بعد از اون روز به خودم توی آینه نگاه کردم؛انگار اندازه هزار سال پیر شده بودم و خودم نمیشناختم.
به نظرم بدترین حس دنیا دقیقا اون زمانی میاد سراغت که از خودت خجالت میکشی و نسبت به خودت حس پشیمونی داری ، این که به دستات نگاه ميکني و حس ميکني به دستای یک گناهکار نگاه کردی ، این که تو آيينه به خودت نگاه ميکني و تو جز جز صورتت حس پشیمونی رو میبینی ، این که سر به بالش میگذاری و افکارت تو رو رها نمیکنن ! و میدونی که نه از کسی دلگیری نه از چیزی و اون حس دلگیری از خودته که مثل خوره افتاده به جونت . از خودم بابت همه چیز ناراحتم و حس میکنم که با دستای خو
دلم واسه اون لحظه ای تنگ شده که بهت گفتم واستا میخوام یه چیزی درگوشت بگم.سرتو آوردی پایینو بهم نگاه کردی.گفتم نه روم نمیشه.روبروتو نگاه کن.با خنده رو به رو رو نگاه کردی.همونطور که ایستاده بودیمو تو بغلت بودم سرمو آوردم بالا نزدیک گوشت.واست زمزمه کردم:
گرداب را درون خودت غرق ميکني
تو با تمام حادثه ها فرق ميکني
و تو خندیدی و گفتی اینجوری حس کردم زله م کهو منو بیشتر به خودت چسبوندی.
ای کاش تموم نمیشد اون لحظه ها‌.
فکرکن یکی که نميشناسي
میاد ۲۷۰ بهت پول میده و میگه به کارتم‌ پول لازم دارم
لطفا اگه میشه، اینو بزنین به کارتم
و تو با دستای خودت، بجای ۲۷۰، ۲۷۰۰ واریز ميکني به کارتش
و‌شب توی حساب کتابت متوجه میشی چه گندی زدی
و فرداش هم تعطیله و نمیتونی بری بانک شماره طرفو پیدا کنی
و تا پنجشنبه که شاید بتونی باهاش تماس بگیری
باید به خودت ناسزا بگی که آخه خره نفهم
چرا خودت، خودتو به میدی!
 
اولش نامحسوسه . خودتم نمیفهمی . 
اما یک زمانی می رسه که میبینی انگار حالت بهتره . خیلی بهتر !
برمیگردی و عقب را نگاه ميکني .
میبینی اوه ! کلی دنده عقب اومدی و خودتم نفهمیدی . 
لابد خوابم برده بوده . به خودت میگی !
آخیشی میگی و اینبار خودت شخصا و راسا و با عزم جزم دنده عقب می ری .
عجب حالی میده تنهایی .
بعد یک مدت اما دیگه این واژه را نميشناسي .
انگار از دایره ی لغاتت حذف شده !
روح وحشی
+منظورم عزلت و انزوا نیست .
کنار آدما هستم . اما نه با آدما هستم نه دیگ
به من نگاه کن. این بار به چشم‌هایم نه! به من نگاه کن در آيينه‌کاری‌های بی‌دلیلِ حرم. این منم. و این درست‌ و راست‌گوترین آيينه.
این منم. شکسته‌ای به هم تنیده. قطعه‌های نامنظمی از یک مرد. به من نگاه کن. به این آيينه‌کاریِ چشم‌نواز که روزگاری آيينه‌ی قدّیِ کسی بوده و اینک.
 
 
 از یه جایی به بعد دیگه هیچی دستت نیست؛ کلی خودت رو متقاعد ميکني که عزمت رو جزم کنی برای انجام کاری، با خودت حرف میزنی، رو خودت کار ميکني که بلکه ریکاوری صورت بدی و با انرژی نو قدم برداری. نمیشه، دمغ‌تری از اونی هستی که یک خواب آشفته حالت رو نگیره.
هر چه را که به دیگری بدهی ، میچرخد و به خودت برمی گردد:
به دیگری بی احترامی ميکني، در واقع نشان می دهی که خودت قابل احترام نیستی.
حقوق شهروندی را رعایت نمی کنی،خود ، در جایی بدون فرهنگ و تمدن زندگی خواهی کرد.
دیگران را نمی بخشی،خودت در تب و تاب خواهی بود.
به دیگری خشم میگیری ، قبل از آن خودت در خشمت خواهی سوخت چون از تو برخاسته است.
سکوت نمی کنی ، خودت در ازدحام و شلوغی خواهی بود.
گوش نمی کنی ، شنیده نمی شوی.
دیگران را نمی بینی ، نادیده گرفته خواهی
گاهی در زندگی یک جورهایی می شودکه. دل و دماغت به هیچ کاری نمی رود! نه سردرد داری. نه از موضوعی خواسته یا ناخواسته ناراحتی. نه کسی خنجر کینه به پشتت فرو انداخته. نه. دوست داری تنها باشی، خودت و خودت به یک گوشه خیره بشوی. سکوت باشد و سکوت و تنها یک نوای ملایم از آهنگی که روحت را نوازش بدهد(مثلا until the last moment) چایت را بنوشی و به هر کس و هر چیزی فکر کنی! رویا ببافی و برای خودت لبخند بزنی! حرف های مادربزرگت را مرور کنی و با انگشتانت بازی کنی. بروی لب
داری دنبال چی میری؟ حواست هست دختر خانم ؟حواست هست اقا پسر؟
تا حالا به اسمت دقت کردی که اسمت اسم اهل بیت ولی راه و روشت برخلاف اهل بیت؟
مگه میشه دلت پاک باشه و گناه کنی
مگه میشه دلت پاک باشه و با نامحرم رفاقت کنی و دست بدی و خوشگذرونی کنی
مگه میشه دلت پاک باشه و بری دنبال ناموس مردم
راستی اقا پسر تا حالا با خودت فکر مردی اگه کسی بره دنبال ناموست چه حالی میشی؟به قول خودت چشماشو درمیاری.پس واسه ناموس خودت شیر نشو واسه ناموس مردم گرگ.
مگه میشه دلت
برای داشتن یک زندگی آرامو پر از عشق؛اول عاشق خودت شو،خودت را تماشا کن،برای خودت شعر بنویس،خودت را ستایش کن .عاشق خودت که شدی؛یاد می گیری آدمِ درستی را برای عاشقی انتخاب کنی،عاشق خودت که باشی دیگر عاشق کسی که فقط عذابت میدهد نمیشوی،عاشق خودت که باشی آنی را انتخاب ميکني که آغوشش امنیت و لبخندش آرامش است،دوستت دارد و به تو احترام می گذارد .اگر از زندگی عشق میخواهی،اگر از آدم زندگی ات عشق میخواهی،اول باید عاشق خودت بشویتا به جهان بگویی؛این
این روزها پر از ابهام و بلاتکلیفیه و این دقیقا بدترین چیزهایی هست که من باهاشون کنار نمیام.
من آدم صبر و انتظار نبودم، هنوز هم نیستم ولی راه دیگه ای هم جلو پام نیست. 
دیگه واقعا نمیتونم امید و انرژی بدم به بابا و مامان
هرروز پا شدم و دویدم 
هرروز پا شدم و رفتم تو دل هر راهی که جلو پام بوده
حالا اما خسته ام و به هیچ دستاوردی نرسیدم و انتظار داره ذره ذره از پا درم میاره
من نسبت به دوستانم و همکارام حسودی میکنم، 
من نسبت به حتی بیمارهای دیگه تو بیم
به نام خداخب میخوام بحث عزت نفس رو شروع کنم.میتونم اول صحبتام بپرسم احساست راجع به خودت چیه؟!اممم ینی.اگ بخوام دقیق تر بگم رابطت با خودت چجوریه؟احساس ارزشمندی ميکني یا همیشه با خودت دعوا داری؟ مثلا که ای بابا من احمقم یا من چقد بدشانسم, این چه زندگییه و. از این حرفا
خب اگ حالت با خودت خوبه و حس ارزشمندی ميکني که خیلی هم عالیاما اگه نه.شما باید بیشتر و بیشتر به ادامه حرفام توجه کنی و بری سراغ کسب عزت نفس و.البته کلی تمرین و تمرین و تمرین کنی
دلت میخواد خودت رو گول بزنی . پس تمام قوای خودتو بسیج ميکني که دلیل و برهان بتراشی و مستندات جور کنی . یه جورایی برای خودت پرونده سازی ميکني چون .
چون دلت میخواد اینجور فکر کنی !
مبهم بود ؟!
یک مثال میزنم . یک موقعیت و یک آدم را به شکلی میبینی که دلت میخواد ببینی و نه اونجور که واقعا هست !
مثل خطای بینایی یا شنوایی با این تفاوت که عمدی هستش !
آه از وقتی که شواهد نقض کننده میخورن توی صورتت و تو مجبوری بپذیری که حقه ی ذهن خودت بوده و نه حقه ی بیرون !
آمده ام سوی خودت می بوسم از روی خودت
ندارم که عطر خوشی عشق است بوی خودت
در معرکه دلکشین دنیای فانی،هیشه و از ازل
عالم همه در یک کنار نارزد به تار موی خودت
هر جا که دل با تو هست آبرو هم با تو هست
آبروی هرکه آبروداران بسته به آبروی خودت
آسان گرفته ای به ما بی خانمان هستیم در تو 
بی خانمانی با تو عشق و همه جا کوی خودت
خوبی مستی اینه که میری تو خودت
یه جوری که انگار هیچکس تو این دنیا دور و برت نیست
یه جوری با شجاعت توی جمع تنها میشینی و برات مهم نیس دیگران اصلا کی هستن
میشینی و به خودت رجوع ميکني
به درون خودت
به همون چیزی که خیلیا جرات نکاه کردن بهشو ندارن
وقتی جرات ميکني و میبینیش.
احساس بهتری داری
نه ترس نه نگرانی نه خوب نه بد
فقط حقیقت خالص
 
چه روز قشنگی، آسمان صبح در کنار آواز پرندگان، نسیم خنک و گل های شمعدانی آن طرف پنجره، با تمام وجود به استقبال زندگی میروم، آغوشم را باز میکنم و سپاسگزارم که یک روز دیگر میتوانم با عشق زندگی کنم :)
فقط برای خودت زندگی کن، در کنار خودت فنجانی چای بنوش، با خودت تکرار کن که خوشحالی و امروزت را فوق العاده سپری ميکني :)
زندگی زیباست، به همین سادگی :) 
من امتحان کردم، 
اولش ترسناکه و تا یکی دو هفته مثل برزخ،
ولی بعدش میفهمی توی چه جهنمی بودی و خودت و بابت گول زدن خودت و موندن توی اون شرایط سرزنش ميکني .
ولی این چرخه تا ابد ادامه داره و تو هربار باید با ترست کنار بیای و برزخ و تحمل کنی و بعد به خودت خرده بگیری که چرا زودتر دست به تغییر نزدی .
و دوباره باید با ترست سمت برزخ بری و خودت و سرزنش کنی .
خودخواهی آنقدرها هم سخت نیست؛کافی است حرف کسی را نشنوی، حال کسی را نفهمی، حس کسی را درک نکنی، ذهنت فقط و فقط به خودت فکر کند و جز راحتی خودت را نخواهد.وقتی در همه چیز و همه حال و همه جا و همه کار، فقط خودت را دیدی - چه خودآگاه و چه ناخودآگاه- خودخواهی.وقتی از خودت نگذشتی برای کسی، وقتی همیشه و در هرجا و در هرحال خودت را در اولویت خواستی و هوای خودت را داشتی و غیر خودت را ندیدی و نفهمیدی، خود خواهی.به همین راحتی!
گاه دنیا به طرز غریب و فزاینده ای تنگه
مرددی بین خودت بودن یا دیگرانو کنارت داشتن،
از دست میری
از دست میری و فرصتی برای سوگواری انچه از دست دادی نیست
اون چیزی ک خودت بودی.
و شکستنت اونقدر اشکار و روشنه
ک به سادگی فروریختنت رو حس ميکني
و همچنان باید ادامه بدی:)
اینجاس ک اروم
خرده های خودتو پشت گلدونای اتاق مخفی ميکني
و عبور ميکني
بی سوگواری
بی تعلل.
مسیری که نميشناسي.
نمیدانی اصلا چرا پا در آن گذاشته ای!
هیچ وقت نفهمیدی از کجا شروع کردی!
هیچ وقت نفهمیدی مقصدت کجاست!
تو یک احمقی! چون فقط احمق ها پا در مسیری می گذارند که هیچ چیز از آن نمیدانند!
میروی و میروی و میروی.
گاهی مسیرت را شبیه باتلاق می بینی.گاه توفیق اجباری و هر از چند گاهی هم تنها مسیر ممکن و از روی ناچاری!
میدانی بهترین اوقات این ندانستن ها و بیهودگی ها چیست؟
آن وقت ها که که در کنار جاده لحظاتی نگه میداری تا کمی استراحت کنی! آنجا
برای هر کاری هر تصمیمی هر معامله ای قبل از انجامش برای خودت بعدش را در ذهنت ترسیم کن به خودت بگو
خوب این کار را هم کردم که چی بشه؟
به خودت جواب سوالت را بده ببین خودت از جوابت قانع میشی خوبیش اینه خودت که به خودت دیگه دروغ نمیگی این خودت خوده واقعیته نه اونیکه در فضای مجازی دوست داری برای بقیه ژستشو بگیری 
این که چی بشه؟یا خوب بعدش چی؟
خیلی کمکت میکنه
میگفت تو خودت ، قلب خودت رو زیادی ناراحت ميکني . میگفت با خودت جوری رفتار کن که یه عاشق با معشوقش ! مگه عاشق انقدر معشوق رو اذیت میکنه بهش گیر میده ؟
آخرش هم گفت قلبت رو برای کسایی که دوستت دارن ، نگه دار لطفا !
مجبور شدم بگم چشم . نگم چشم زنگ میزنه فحش میده
 
وقتی اعصابت خورده و خودتو گم ميکني بجا جنگو دعوا دق و دلی سر بقیه خالی کردن ناهارت و بخوری سرت رو بکنی زیر پتو و تا سر پتو رو بکشی به خودت و به هیچ احدوناسی فکر نکنی و به خودت بگی اروم باش پرستش درس میشه تازه تو اولشی چته چرا این همه به خودت سخت میگیری آخه .
امروز میرم پیش خانم دکتر جهت مشاوره حتما باید بش بگم این اتفاقا مزخرف ریشه در کجا داره که منم سخت تر از اونم :|
میدونم مشکلات زیادن و خیلی چیزا هست که باید بهشون رسیدگی کرد طوری که اصلا نمیدونم باید از کجا شروع کرد. ولی یه چیزی هست که تازگیا فهمیدم. 
خودتو دوست داشته باش همین. شروع کن با خودت خوب حرف بزن، قیلمای خوب ببین، آهنگای خوب گوش کن و شروع کن به پذیرش اونچه که هستی و لذت بردن ازش. نمیگم همه چی خوبه ها نه. یه وقتایی آهنگ غمگین لازمه تا آدم آروم شه. هر روز قرار نیست پیروز باشی و قوی باشی. فقط دارم میگم سعی کن هر چی هم که شد با خودت مهربون باشی و خودتو اذ
اگر چیزی را از تمام وجود بخواهی هزار راه را می روی .
خودت را با تمام وجود برای داشتن اش آماده ميکني .
با تمام وجود تلاش ميکني تا آن راه را ؛ راه داشتن اش را پیدا کنی و 
با تمام وجود فریاد بزنی 
یافتم یافتم 

روح وحشی
+انعطاف و تطابق برای چیزی که می خواهی اش کمترین بها است .
++وقتی زمان و انرژی و خودت را خرج چیزی نميکني و هزار بهانه میاوری تا نداشته باشی اش دیگر به خودت دروغ نگو که میخواهم اش اما نمیشود که داشته باشم اش .
میدیدمت. دلم میلرزید ولی سرمو مینداختم پایین مثل همیشه که سرم پایین بود. اما اینبار تو رو دیدم.
تو هم دلت لرزیده و با خودت فکر ميکني این کیه من نمیشناسمش ولی انگار سالهاست دیدمش. 
 


 
صدات میزنم و تو با محبت منو نگاه ميکني  



ازت میپرسم که آیا این واقعیته یا رویا؟
تو هم جواب میدی
زندگی با تو برام مثل  رویاست اما الان واقعا حقیقت داره. 
 
. من میخندیدم و تو هم میخندیدی 
با هم میخندیدیم. 


. و این نقطه های بی معنی و ت
نه اینکه هیچ مهم نیست،  اشتباه نکنفرار از حقیقت این حس واین گناه نکننمی شود بروی باورش کمی سخت استخریدنی برای خودت ،ناله اشک وآه نکنلگد نزن تو به بخت شریف یک عاشقخراب از سرلج  خانمان یار بی پناه نکننگو که عرصه به رویم عجیب بس تنگ استگشای بغض گلو را، هق هق وآه آه نکننزن تو سنگ ملامت مرتبا من رانگاه ناز خودت را دریغ از این بی پناه نکنبه راه گم کرده شبیه است حال من حالابیا تو نوررهم باش، نقاب بر رخ ماه نکنبس است دگر اینهمه قرار و فراربیا به عشق چ
یه روزی میاد برمیگردی به عقب نگاه ميکني و یه لبخند به روی خودت میزنی
بابت همه سختیایی که کشیدی
بابت انتخابایی که به خاطرشون تغییر کردی از خودت تشکر ميکني.
چند سال دیگه وقتی برگردی به شبایی که تا خود صبح گریه کردی و قلبت از درد مچاله شد نگاه کنی تعجب ميکني ازینکه هر بار گفتی میمیرم و یه بار دیگه دووم آوردی.
گفتی خدایا سخته نمیتونم،اما باز هم پیروز شدی.
دیدی آدما اومدن و رفتن؟دیدی موندنیا موندن؟بی منت؟
و بین این روزای سختی که گذروندی یکی دو ن
چشم تو چشم هم نشستیم و زل زدیم به چشم و عمق وجودمون. 
گن با تمام وجودم میگم و تو با تمام وجودت میشنوی. 
من نگاه میکنم تا ابد یادم بمونه و تو نگاه ميکني تا من نگاهتو در ذهنم حک کنم. 
نمیدونم پس نگاهت چیه ولی آدم عاشق مطمئنا همه چیو میفهمه. 
 
 
 
کم کم دو روح به هم نزدیک میشت و حس و حال همو تجربه میکنن و میفهمن که خواسته هاشون چیه و آهسته آهسته میشن یکی. 
من به خودم نگاه میکنم و تو به خودت. یعنی ما. 
این آغازی هست که من و تو نیستیم و دو جسم با یک نگا
چشم تو چشم هم نشستیم و زل زدیم به چشم و عمق وجودمون. 
گن با تمام وجودم میگم و تو با تمام وجودت میشنوی. 
من نگاه میکنم تا ابد یادم بمونه و تو نگاه ميکني تا من نگاهتو در ذهنم حک کنم. 
نمیدونم پس نگاهت چیه ولی آدم عاشق مطمئنا همه چیو میفهمه. 
 
 
 
کم کم دو روح به هم نزدیک میشت و حس و حال همو تجربه میکنن و میفهمن که خواسته هاشون چیه و آهسته آهسته میشن یکی. 
من به خودم نگاه میکنم و تو به خودت. یعنی ما. 
این آغازی هست که من و تو نیستیم و دو جسم با یک نگا
یه وقتایی هست با خودت می شینی، تنهایی، نه بلند ترین جای شهر و یه جایی که خیلی واسه تنهایی خوبه، یه وقتایی با خودت میشینی، تنهایی، گوشه مغزت، با خودت حرف میزنی، بعد داد میزنی، سکوت ميکني، با خودت فکر ميکني، فکر فکر فکر، همش بیخوده، اصلا من چرا زندم؟ چرا دارم نفس میکشم؟ چرا امروز شکل فردا و پس فردا شکل امروز؟ چرا همش من؟ یه بار با خودت فکر کردی؟
اونجاست که تو دیگه تنها نیستی. اونجا تویی و اون چاقویی که خون ازش چکه می کنه. خون مغزت.
چقدر برای خود وقت میگذارید؟چقدر از حضور عزیزانت لذت میبرید؟چقدر در روز به آسمان نگاه می‌کنید و از حضور طبیعت مسرور می‌شویدچقدر نعمتهای تان را مرور ميکنيد؟چقدر اخلاق شکر گزارانه خود را تقویت ميکنيد؟چقدر  موسیقی و فیلم ها و کتابهای عالی گوش کرده اید و دیده اید و خوانده اید؟چقدر توکل کرده اید و رها بودید؟چقدر علایق و ایده هایتان را دنبال کرده اید؟در چه کاری مهارت داری و چه کاری را عالی انجام میدهی؟در لحظه همان را انجام بده که خوشحالت میکند
وقتی که غرور کسی را له ميکني ! وقتی کاخ آرزوهایش را ویران ميکني ! وقتی شمع امید زندگیش را خاموش ميکني ! وقتی چشم و گوشت را میبندی تا صدای خورد شدن غرورش را نبینی و نشنوی ! می خواهم بدانم !!! دستانت را ب سوی کدام آسمان دراز ميکني تا برای خوشبختی خودت.
آقوی قاضی ! حالو من هیچیت نمیگم . ولی خودت بگو! این رواست که مه و خورشید و فلک دست به کار بشن انقدر اغواگری کنن ، هوای بهار انگولک مون بده، هی یادمون بندازه که نه یار داریم نه وقت ؟! عوضش درس داریم و درس . مثل همیشه ی خدا؟ ! ها؟! این رواعه به نظر خودت؟! 
الانه چه وقت خوندن نوروفیزیولوژیه؟ الانه خودت و حاج خانوم تیپ زدین میخواین برین گل گشت .کار درست رو شما ميکني :/
حالا باز من هیچیت نمیگم
بیخیال شده ام.
همه اش همین است.سیگار فلسفی میکشی و فکر های جنسی ميکني.فیلم های خوب میبینی و حرف های بد میزنی.همه اش همین شده.همه میخواهند دنیایشان را بزرگ تر کنند و جهان را بیشتر ببینند.ولی دنیا دیگر در دست آدم های اطرافم نیست.خسته شدم و دلم کمتر دیدن کسی را میخواهد.همه ضعیف اند و هر چیزی کوچکی بر همشان میزند.از همه ی زشتی ها دل میکنم.ساز دهنیم را برمیدارم و دوباره روی سردی دیوار اسفند اتاقم تکیه میدهم.هر شب همین جا مینشینم و دنیا را از پشت همین
وقتی یه بازی رو شروع ميکني، چاره ای جز ادامه دادن نداری. شوخی که نیست، حرف حیثیت خودت در میونه. چون خیلی بده که یه روز برگردی به خودت بگی "چطوری بزدل؟" ، "خوبی ترسو؟" .
+ جز تو، من کی رو دارم که ازش بخوام بزنه کنار سیاهیِ درد و غم رو؟
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها