محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

نمیدونم پست موردعلاقم؟

یعنی میشه روزی بیاد که من موسسه خودمو زده باشم؟
روزایی که همش در سفر باشم؟
کتابمو چاپ کرده باشم؟
ساز موردعلاقم رو یادگرفته باشم؟
رو پشت بوم خونم یه تلسکوپ خیلی گنده داشته باشم و تور ستاره گردی برگزار کنم؟
تو آزمایشگاه خودم رو کیسای مختلف تحقیق انجام بدم؟
روزایی که هدفام رو زندگی کنم؟
من امروز رنجور و گریان نشستم پیش مامان و بابا و تا تونستم گریه کردم.
مهسا زنگ زده بود و بهم این حقیقت رو گفت که هنوز خودم و توانایی هام رو اونقدر که باید باور ندارم.
باور و ایمان عمیق قلبی ندارم که میتونم خیلی بهتر از این حرف ها باشم.خیلی خیلی بهتر.اینکه هنوز اول شهر نیستم 
آه ، اما من این میل شدید رو احساس میکنم مهسا.این خواستن عمیق رو.ولی حق باتوست!
من فقط میخوام سال بعد رشته ی موردعلاقم رو تو دانشگاهی که دوست دارم بخونم و همین.
+بابا به
روز چهارم چالشه.
 
آهنگی که غمگینتون میکنه؟
بستگی داره بنظرم.
هر آهنگی ممکنه ناراحتم کنه.
ولی بیشتر از همه.
 
Outlaws of love
 
, nowhere left to go
هیچ جایی برای رفتن نمونده
?Are we getting closer,closer
داریم نزدیکتر میشیم؟نزدیک تر؟
No, all we know is No
نه،تمام چیزی که میدونیم نه هست         
Nights are getting cloder,colder
شب ها دارن سرد تر میشن،سردتر
Hey, tears all fall the same
اشک ها همشون یه جور سرازیر میشن
We all feel the rain
همه مون بارون رو حس میکنیم           
We can't change. . .
نمیتونیم تغییر کنیم
      
بعد ۵۵ روز، قرنطینه دیگه خیلی فشار آورد. تصمیم بر این شد که بزنیم به دیوار و با لطف آفتاب غروب تست بزنیم. نور نارنجی رو آجر ساختمونا، پرکشیدن گاه به گاه دارکوبها و حضور گنجشکهای پف کرده:)
منتظرم انیمه ی سینمایی Hello World دانلود شه.
این مدت بیشتر داستان کوتاه می خونم، قالب فوق العاده ایه. پیشنهاد می کنم خاکسترنشین های غلامحسین ساعدی رو بخونین. فضای جالبی داره، شبیه انیمه های روانشناختی و ترسناک:) تاریک و موردعلاقم. 
فیلم The Platform 2019 با خانواده دیدم
بعد مدت ها لاک موردعلاقم رو زدم و نشستم پای نت که سریالم دانلود بشه و ببینمش.
"New Girl" یه سریال کمدی که دوستش دارم و یه ذره هم تقلید از F.R.I.EN.D.S قاطیشه اما خیلی به اون شباهت نداره و تک تک شخصیت هاش رو عاشقم و از طنزشون خوشم میاد.
یه دید جدیدی به مسائل داره و دنیای عجیبی توش هست که منو دنبال خودش می کشونه و هر بار 2-3 تا اپیزودشو پشت هم می بینم.
از نظر یادگیری انگلیسی هم خوبه و گوشم عادت می کنه به کلمات و اصطلاحات و تصمیم دارم تایستون با زیرنویس انگلیسی
نميدونم جمله م رو چطوری و از کجا شروع کنم ولی همین اولِ اول ازتون میخوام هیچوقت از ادمای اطرافتون انتظار نداشته باشین مطابق میل شما رفتار کنن! فرقی نمی کنه اون ادم کی باشه؟! میتونه همسر، فرزند، خواهر، برادر، مادر و پدر یا دوست شما باشه.
هر ادمی شخصیت و تفکرات خاص خودشو داره که با اونا حالش خوبه و خوشحاله! سعی نکنیم مجبورش کنیم شخصیتشو تغییر بده! سعی نکنیم مجبورش کنیم که همیشه مطابق میل ما رفتار کنه! 
زمانی که پست گذاشتم و از حال بدم گفتم، یکی ا
میتونم ؟ واقعا میتونم؟ من هیچی بارم نیست به لحاظ علمی ، هیچی !
نميدونم که واقعا در توانم هست بدم یا نه. نميدونم ، نميدونم، نميدونم.
کاش یه روزی بشه که خیلی آدم فهمیده ای باشم ، والبته کاش اون روز همینطوری بگم هنوز هیچی نميدونم.
#انجمن 
۹۸۰۱۲۵ ، ۱۰:۲۸
با سلام.
چن تا از وبلاگ دوستان و. رو خوندم و دیدم که از عشق گفته بودن، من که الان 29 سالمه از عشق چیزی نميدونم اصلا نميدونم چیه! ابوالفضل پور عرب گفت من گشتم نبود نگرد نیست. حالا نميدونم چی به سرم میاد. نميدونم با این فرمون چی میشه.
قسمت حقیقی فرکانس غصه هاتون منفی باشه.
یاعلی
حال عجیبی دارم، حس میکنم تمام احساساتم باهم قاطی شده؛ نميدونم تلقین داروئه یا خودم خواستم قوی باشم یا نميدونم.
احساساتم درهم یرهم شده. خیلی درهم.
نميدونم چی بگم یا چطور توصیفش کنم.
نميدونم دلم چی میخواد؛ ولی میدونم دلم میخواد دور باشم؛ از هرچیزی و هرکسی. دلم میخواد نميدونم؛ این نميدونم یعنی قادر به توصیف کردنش نیستم.
میخوام درهم برهم بنویسم. خیلی درهم.
نميدونم چرا ، چرا یهو دلم از عالم و ادم گرفت گرمم شد قلبم تند تند زد ! 
چه اشتباهی کردم من ! ولی اشتباه نکردم یه نوع اعتماد بنفسه بذار بدونه منم دارم تلاش میکنم منم میخوام اونی بشم ک میخوام .
نميدونم چرا اینجوری شدم یهو *_*
خیلی بده از ی سری ادما بدت بیاد خیلییییی خیلییی بده ! کاش اصلا اینجور نشه واقعا ! ولی عجیب از ی سریا بدم امد چراشو خودمم نميدونم 
نميدونم چرا دلم نمیخواد دیگه پر مفهوم بنویسمش!
نميدونم چرا چند وقتی امار بازدید وبلاگم با رتبه الکسام اومده پایین نميدونم واقعا چرا شاید مربوط به این باشه که تنظیمات اصلی قالبم رو دستکاری کردم یکم الان هم این مطلب رو گذاشتم ببین تغییری تو این مواردی که گفتم به وجود میاد یا نه ؟؟
اون روز عصر خوشحال بودم. ولی بیشتر از اینکه خوشحال باشم، آروم بودم. کلمه ای نداریم که خوشحالی و آرامش رو باهم توصیف کنه؟ اون کلمه رو از صمیم قلبم بهتون تقدیم میکنم.
عصری همزمان با مامان و بابا رسیدم خونه. سریع دویدم تا قبل از بسته شدن در پارکینگ بهشون برسم. یه چند روزی هست که مامان پاش شکسته، کمکش کردم از ماشین پیاده شه. بابا بهم گفت "خبر میدادی میومدیم دنبالت". چند ساعت پیش خط یکِ مترو دچار اختلال (!) شده بود و به شدت شلوغ بود. ولی یاد این افتادم ک
نميدونم باید چه حسی داشته باشم ، احساس میکنم وقتی مفیدِ خودت نباشی پس عمرتو بیهوده گذروندی
با این حال دعام سلامتیه ، تنِ سلامت برای همه و خانوادم ، عزیزانم رو از دست ندم.
#۲۰سالگی نميدونم دوستت دارم یا نه یا نميدونم باید بهت بگم سلام یا خداحافظ.
۹ اسفند :)
یکی ازم پرسید چرا انقد درگیر یه خواستنی ، گفتم نميدونم یعنی واقعا نميدونم ها درگیر یه بازی ام که توش خیلی ضعیفم اما بازم دارم ادامه میدم این بازی مثل این میمونه که سوار یه گاری باشی و اون سوار بنز هرچی تلاش کنی بهش نمیرسی ، ولی باید به بازی ادامه بدم ولی نميدونم چرا! ولی میدونم همین ندونستن یعنی که خیلی خواستمو میخوام  
یکی ازم پرسید چرا انقد درگیر یه خواستنی ، گفتم نميدونم یعنی واقعا نميدونم ها درگیر یه بازی ام که توش خیلی ضعیفم اما بازم دارم ادامه میدم این بازی مثل این میمونه که سوار یه گاری باشی و اون سوار بنز هرچی تلاش کنی بهش نمیرسی ، ولی باید به بازی ادامه بدم ولی نميدونم چرا! ولی میدونم همین ندونستن یعنی که خیلی خواستمو میخوام .
نميدونم چی میخام تو زندگی
یه زمان نه چندان دوری خیلی نگران بودم نگران خیلی چیزا ولی نميدونم چرا عادی شد همه چی برام
نميدونم چرا الان اون هدفا برام پوچن
.
.
.
گفتی چیزی از رفاقت سرم نمیشه
نميدونم چی بگم حتی تقریبا مطمئنم که نمیخونی این پستو اصن و یادت رفته اینجا رو رفیق!
ولی کاش میشد باهم بیشتر حرف میزدیم تا بفهمم واقعا چیزی سرم میشه یا نه.
اینجا کسی هست که نیست!
سلام*
 
من هیچوقت فکر نمیکردم تو زندگیم سردرگم شم *
اما انگار خیلی هم با خودم روراست نبودم *
دور و برم پر شده از سوال هایی که جوابشون اینه : " نميدونم "
و حتی دفترچه ای دارم که نميدونم میتونم بهش اعتماد کنم یا نه ؟
 شعرهایی مینویسم که نميدونم چه حسی دارن ؟
رازهایی در دل ، که نميدونم چرا پیش من گفته شدن ؟
پس راز های من چی ؟
من نميدونم رازهامو باید به کی بگم *
البته جواب این سوال رو شاید اونقدر خوب بدونم که بتونم ساعت ها درباره ش توضیح بدم *
و روزهای طو
بنظرشما آسمان هم عاشق میشه ؟ 
 
 
من شنیدم اشک آدم های عاشق گرمه . 
دوشب پیش بارون اومد . 
حس کردم قطره های بارون داغن .  
به خدا قسم که جدی می گم .
شاید هم بخاطر گرمای هوا بود . 
اما من دلم میخواست آسمون عاشق باشه . 
حقش نیست با این همه ستاره ای که تو دلش خونه دارن ، اشک هاش رنگ عشق نداشته باشن *
من
هنوز نميدونم عاشقی خوبه یا بد ؟  
هنوز نميدونم  چه حسی داره ؟  
من نميدونم هیچی نميدونم
فقط حس میکنم عاشقی یه تکامله . یه صعود .
"حق آسمان نیست
نميدونم نميدونم نميدونم !
+ کاش یکی باهام حرف بزنه و براش درد دل کنم و بهم راهی نشون بده و تهش نگه چقدر عوض شدی ! حالم از این جمله بهم میخوره !
چرا چپ و راست به ادم میگید چقدر عوض شدی !؟ خب ادم عوض میشه بدیهیه ! عوض نشه و تو همون حالت بمونه جای تعجب داره ! پ انقدر با یه لبخند احمقانه خشک شده رو لبتون نیاید به ادم بگید چقدر عوض شدی ! باشه ؟
+ من عصبانی نیستم :)
هشتم فروردین 98 من سی و پنج ساله شدم. این عدد مثل ناقوس کلیسا که شهری رو از خواب بیدار میکنه مدام تو سرم میکوبه. میدونی ذهنم پر از کلاف به هم پیچیدست. نميدونم  گره کدومش رو باز کنم. نميدونم با احساسات منفی که کنار همه اینها دارم چه کنم. نميدونم چه راهی رو در پیش بگیرم برای ادامه. شرایط بدیه امیدوارم بتونم بخوبی ازش بیرون بیام
احتیاج داشتم بنویسم 
صبح یکم دیر از خواب بیدار شدم. یکم کسل هستم الان. نميدونم مامانم به چی فکر میکنه.ناراحتیش منو ناراحت میکنه. حالت تهوع دارم یکم. امشب امتحان دارم و هنوز برای امتحانم نخوندم هرچند قبلا این درس رو که امشب امتحان دارم رو تموم کردم. نميدونم چم شده. نميدونم چم میشه یهویی. انگار میزنه به سرم و همه چیو به کل فراموش میکنم. دلم گرفته یکم. این قرصا شاید فقط همون اولش خوب بودن. نميدونم شایدم قرصا خوبن اما من خودم نمیخوام خوب بشم.نمیدو
جدی قرار نبود این ترم شبیه ترم پیش شه
چه مرگمه؟
من که دارم درس میخونم آخه
اه
بابا مگه چقد میتونم این وضعیتو تحمل کنم
گندش بزنن این دانشگاه کوفتیو که از روزی که پامو توش گذاشتم یه لحظه ام احساس موفقیت نکردم
.
.
نميدونم چه حسی دارم
خنگ؟
ضعیف؟
تنبل؟
اسکول؟
نفهم؟
بدشانس؟
نميدونم واقعا
نميدونم
دیگه با چی به خودم انگیزه بدم؟
کانال بزنم تکست عاشقانه بذارم توش :))))
احمقم
احمق
من نميدونم چه حکمتیه تا ما برنامه میریزیم برا مسافرت همه جا بارونی میشه جو هوا خراب میشه و سیل میاد :|  خانواده نظرشون اینه ک بذاریم خرداد بریم ک بارونا بند اومده :/ 
من نميدونم واقعن چه حکمتیه :/ 
کاش میشد روتیشنمونو عوض میکردم.دلم میگیره وقتی بخوام هم گروهی اونا بشم :|  نميدونم این چه حس مزخرفیه.بد نیستن اصلا مشکل از منه که دلم زودی میگیره.حس غریب بودن دارم.از بس متفاوتم :/ 
سلام
اون کار عجیب دوم کنسل شد. ولی یه جور دیگه انجام خواهد شد.
فردا (امروز) هشتم فروردین 98 با رفقا میرم سفر.
نميدونم کجا!
نميدونم تا کِی!
نميدونم با کیا!
نميدونم هوا چطوریه و چه اتفاقاتی در انتظارمه
ولی.
عشق است همشوووووووووووووووووووو.
پیش به سوی کلی هیجان باحاااال
هورااااااااااااااااا
از وقتی وبلاگ شروع کرد به پاک کردن پست‌هام راستش، انگیزه‌م برای نوشتن کم شد. برای اینجا نوشتن و درمیون گذاشتن با شمایی که شاید ندونم کی هستید. ولی خب، گاهی آدم یجایی یجوری، یچیزی رو باید بگه. الان نميدونم چی میخوام بگم. پُرم از حرف‌های مگو. حرف‌هایی که فقط وقتی علنی‌ش میکنم که پرده‌‌‌ای بین خودم و دنیا کشیدم و مطمئنم که هیچکس نیست بشنوه. نميدونم چقدر دیگه میتونم به این مگو و مکن‌ها ادامه بدم. نميدونم چقدر ظرفم جا داره. نميدونم تا کی میتون
آقا من یک مشکلی دارم و اون هم خون هست . 
نميدونم واکنشم نسبت به خون چی هست :دی
چون تا حالا میشه گفت کسی رو ندیدم که خونریزی داشته باشه ( جلوی چشمم )
یکی این و یکی دیگه هم ظرفیت مازاده که نميدونم چی هست اگه کسی میدونه توضیح بده ممنون میشم:)
درباره این روزهای افتضاح
روزها نميدونم چرا بیدار میشم و شبا نميدونم چرا میخوابم
مدام گیجتر و گیجتر میشم
مدام باهات حرف میزنم و بحث میکنم
مدام به خودم فحش و لعنت میدم
همه ی عوامل رو با هم شخم میزنم و همه چی رو هم تاثیر میذاره
دیگه نميدونم چی چه جایگاهی تازه چی درسته چی غلط چی خوبه چی بد
تا چشامو میبندم بدترین صحنه ها میاد جلو چشمم
کابوسو زندگی میکنم، پیر شدم تو یک آن، تموم شدم
خب بالاخره امروز صبح آخریت امتحان، پاتو عملی، رو دادیم و تموم شد. 
نميدونم؛ در مورد روز امتحان و قبلش ننوشتم. الان هم که مینویسم 14 بهمن است. امروز ۷ صبح کلاس رانندگی داشتم، بعدش هم باشگاه رفتم. عصر تا شب هم با محدثه وقت گذروندیم. نميدونم چرا روی مود نیستم. خیلی سخت گذشت ترم قبل؛ نميدونم ترم بعد چیکار کنم. رفرنس بخونم؟‌جزوه بخونم؟ چیکار کنم؟
خوابم میاد. با محدثه از عادت کردن حرف زدیم و غصه خوردیم. غصه خوردیم که دست خودمون نیست. ساعت 11 عه و هنوز ش
تا ب حال تو عمرم انقدر کوچیک نشده بودم 
یعنی خودم خودمو کوچیک نکرده بودم .
از ساعت ۱۰ شب هر دقیقه جاهای مختلف التماسشو کردم .
نميدونم واقعا چکار کنم 
شیطونه میگه پاشم برم تهران پیشش
دیشب ک هرچی حرص داشت رو من خالی کرد همه خستگی ها و عصبانیتش رو پشت گوشی جوری فریاد میکشید انگار . هیچی نگفتم اخر سر هم من بودم ک باز معذرت خواستم
بعدش تا ساعت ۳ کلا گریه کردم 
الانم ک . تا همین الان هر دقیقه بهش پیام دادم ولی  
واقعا نميدونم چکار کنم دارم میت
مدتها بود که احساس میکردم گسستی در حال رخ دادنه در وجودم. اما امشب احساس کردم به آخرین لحظاتش رسیدم. آغاز این سفر رو دقیقا نميدونم. حوالی چهار سال پیش. حالا چیزی حل نشده. اما اتفاقاتی در من افتاده که نميدونم چطور باید ازش حرف بزنم. مرگ برای من حل شده؟ پرسش ندارم اما حل؟نميدونم. شاید فهمیدم که رازیه که باید سر به مهر بمونه. اما توی این سفر چیزهایی که باید به دست می آوردم رو به دست آوردم.
عادت میکنیم
به همه چی
به دوری به نزدیکی به دل بستن به دل کندن به پاس شدن به مشروط شدن به خوش گذرونی به گریه کردن به خندیدن به دعوار کردن به دلتنگی به نالیدن به دوست داشتن به دوس داشته نشدن به حسودی کردن به کوفت به زهرمار
نميدونم چی میتونه آرومم کنه
همه چیزو امتحان کردم. همه چی.
کم مونده برم گل بکشم.
گفته بودم ریدم به دانشگاه و سیستمش نه؟
ریدم به این حجم از استرسی که نميدونم تهش قراره چه گوهی به سرمون بگیره.
حتی نميدونم چه احساسی باید داشته باشم.
تا کِی؟
چقدر دیگه باید قلبمو بشکنی و من نادیده بگیرم 
اره تموم شد 
تو اول مقایسه کردی 
تو باعث شدی مقایسه کنم 
تو.باعث تمام این های تویی 
تویی که هنوز نميدونم چیکار باید بکنم 
اره بدجور دلمو شکستی 
دیگه حتی نميدونم آیا بهترین دوستم هستی یا نه؟
نميدونم واقعا نميدونم 
تا وقتی نفهمی و بهم نگی چیزی درست نمیشه 
اره تو دله منو شکستی 
و حتی شجاعت اینو نداری که بهم بگی که چرا ؟
و همین باعث میشه فکر کنم واست مهم نیستم 
درسته و دقیقا من سه سال کنارت
خیلی حالم بده.
نميدونم چرا یهو همه دردا باهم حمله میکنن
تنهایی،تیکه های خورد شده قلبم،گریه،دلتنگی، دلتنگی ،دلتنگی.
دیگه دلم هیچی نمیخواد!
شاید اگه اون نرفته بود انقد شرایط بد نبود.
دلم واسه اون دستای کوچولوش تنگ شده
دلم واسه خودم تنگ شده ،واسه خود قبلیم.نميدونم تو این مدتی که رفته و دیگه ندارمش.چیشدم چرا انقدر عوض شدم
شمار کسایی ک بهم گفتن عوض شدم زیاد شده خودمم دلیل اینهمه تغییرو نميدونم
حتی نميدونم چرا دارم اینچیزارو مینویسم!
فقط میت
نميدونم چمه 
نميدونم چه مرگمه 
انگار دنیاارو ازم گرفتن 
انگار حبسم تو یه مکعب شیشه ای که میتونم همه چیو ببینم و نمیتونم هیچ کاری کنم 
دلم میخولد تلاش کنم واسه خودم واسه آینده
ولی فکرم همراه نیست با کاری که انجام میدم 
به خودم میام میبینم هشت ساعت گذشته و هنوز یه دارم یه صفحه رو نگاه میکنم 
نميدونم چم شده 
دلم میخواد خوب باشم
دلم میخواد با هر شماره ناشناس از اینکه سر و کلش پیدا شه نترسم 
دلم میخواد یکم آدم باشم بشینم درسمو بخونم ولی نميدونم چ
امشب مادر و خاله ها اومدن خونه مون شام خوردیم ، همسایه روبروییمون یه پسر جوونیه که بعضی مواقع بسته به حالش میاد گیتار میزنه و میخونه ، امشبم از اون شبا بود ، سه چهار تا آهنگ هم خوند ، خیلی جذاب بود.♤
کاش می فهمیدم که نباید انقدر با خودم یکی به دو کنم سر هرچیز کوچیک و بزرگی ، چون دارم عذاب می کشم.قبل ترا می گفتم  ول کن‌بابا.به جهنم.هر جور دوست داره فکر کنه ، اما نميدونم چی شده که جدیدا آدما برام خیلی مهم شدن ، کلمات و نگاه ها و رفتارا.اذیت می
نميدونم من طاقتم به درد کم شده یا این لامصب بد کوفتیه، تمام مفاصل و استخوانهام درد داره یه تخته پشت ریه ها درد میکنه مخصوصا قسمت پشت انتهای ریه که بیشترین خطر تجمع مایعات رو داره و باصطلاح بهش میگن حجم مرده ریه
دیگه دارم مسکن میخورم هر چی پیدا میکنم امتحان میکنم انگار ژلوفن روش کمی تاثیر داشت یه کم ذوق ذوقش افتاد تونستم چند خط بنویسم، ایشالا همه مریضا زودتر خوب بشن
چهارمین روزه اصلی بیماریمو گذروندم
هنوز نميدونم نوع جدید آنفلونزا گرفتم یا
اصلا اونجا شاید یه جایی خیلی فراتر و بهتر از اینجا باشه!
ی جایی آروم و پرِ حس خوب
نميدونم نميدونم موندم بین انتقالی ب دیار مرکز!
یا موندن تو همین شهر
برم ؟
نرم؟
هروقت شرایط سخت میشه تصمیم ب رفتن میگیرم
میدونم اونجا شاید مثل اینجا شهر غریب باشه 
اما شاید
نميدونم کاش نمیرفتم تو دل مسولیت
اونجوری دل کندن از اینجا  شاید واسم آسون بود
آسون
از صبح که بیدار شدیم خبرای بد پشت  سر هم می رسن حتی اگه نری دنبالشون
نميدونم خدا چ جوری میخواد از خجالت مردم خاورمیانه در میاد 
خودش بخیر کنه ما دیگه ظرفیتمون پره
 
امروز به بیخودترین شکل ممکن گذشت قبول نکردن تو شهر خودمونم بیام نميدونم چی میشه منتظرم زودتر بیس و دوم بیاد.
راه ها و روش های دور زدن شیطان و گناه توسط آقای رائفی پور عزیز:



متاسفانه مرورگر شما قدیمی است و قابلیت پخش آنلاین را ندارد


دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ماه رمضان 1393-شب دوم-کیفیت متوسط
حجم فایل:10.61 مگابایت

دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ماه رمضان 1393-شب دوم-کیفیت بالا
حجم فایل:35.39 مگابایت
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی