محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

من صلاح تو را می دانم

بذر تمام بدبختی‌های ما در سال‌هایی کاشته مي‌شود که با آدم‌هایی سر و کار داریم که معتقدند، نه تنها دریافته‌اند چه چیزهایی برای خودشان درست است، بلکه صلاح دیگران را نیز مي‌دانند.آنها با توسل به این اکتشاف خود و سنت مخربی که هزاران سال است بر فکر آنها سایه افکنده، احساس مي‌کنند وظیفه دارند ما را مجبور کنند کاری را که از نظر آنها درست است، انجام دهیم.بزرگترین بدبختی انسان نحوه مقاومتش در برابر این اجبار است؛ نظریه انتخاب مخالف سنت باستانی
محمد صلاح بازیکن اهل مصر که در لیورپول بازی ميکند ميتواند یک زمانی جای مسی را بگیرد . او با سن کمي که دارد و کشوری که در آن متولد شده است کار سخت تری نسبت به سایر بازیکنان داشته است ولی خود را به آنان رسانده است . محمدصلاح در سال گذشته چیزی نمانده بود که چمپیونزلیگ را مال خود کند که اگر تا آخر فینال داخل بازی بود این احتمال وجود داشت اما دقیقه ۲۳ راموس با یک حرکت خشن در عین حال ناجوانمردانه به قصد مصدوم کردن محمد صلاح او را به زمين کوبید تا نتوان
کم‌کم حس مي‌کنم که دارم دیوانه مي‌شوم. بند بند وجودم درد مي‌کند. تا به حال در زندگی‌ام اینطور کلافه و مستاصل نبوده‌ام. نميدانم باید چه‌کار کنم. نميدانم با این همه خشم و نفرت چه‌کار کنم. حس مي‌کنم که ميتوانم خرخره‌ی آدم‌ها را بجوم. هنوز بغض دارم. نميدانم باید به کجا فرار کنم. نفسم تنگ است. نميدانم چه کنم. نميدانم که باید به کجا پناه ببرم. نوشتن هم حالم را بهتر نمي‌کند. و این یعنی فاجعه. یعنی دیگر خاکی نمانده که سرم بریزم.
در وجودم بارقه ای از انقلاب در حال روی دادن است
پروردگارم یاری ده که محو نگردد و محقق شود
بد یا خوبش را نميدانم ، صلاح کار در دستان تو است ،
اما به همان هرچه صلاح است بسیار نیازمندم
+آرزوی شفاء بیماران +عبباداتتان مورد قبول درگاه حق و تشکر از اینکه مرا ميخوانید 
نمي دانم این چه خاصیت تعطیلات است که ملت را ناراحت مي کند! نمي دانم انقلاب ما یا انفجار ما؟ نمي دانم نسل کشی یا نسل سوزی؟ نمي دانم این مردم واقعی اند یا نه! نمي دانم با این همه باگ چرا هنوز؟
اصلن مرگ بر آمریکا آقا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر هرکس بدِ ما را مي خواهد، مرگ بر هرکس که ما را عقب انداخت.
نمي دانم این چه خاصیت تعطیلات است که ملت را ناراحت مي کند! نمي دانم انقلاب ما یا انفجار ما؟ نمي دانم نسل کشی یا نسل سوزی؟ نمي دانم این مردم واقعی اند یا نه! نمي دانم با این همه باگ چرا هنوز؟
اصلن مرگ بر آمریکا آقا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر هرکس بدِ ما را مي خواهد، مرگ بر هرکس که ما را عقب انداخت.
محمد صلاح بازیکن فوتبال اهل مصر ميباشد وی در باشگاه لیورپول اینگلیس بازی ميکند وی در پست هافبک هجومي و حمله و وینگرراست بازی ميکند و سابقه عضویت در تیم های المقاولون و العرب وچلسی و فیورنتینا و رم و لیورپول را دارد او همچنان سابقه57بازی و 33گل ملی قد:175      سن:26      شمارهپیراهن:11           تیم:باشگاه لیورپول و تیم ملی مصر
سلام.
چه زمانی به آرامش الهی مي رسیم؟
از نظر من زمانی به آرامش الهی مي رسیم که در برابر همه سختیها و مشکلات و مریضی و بلاهایی که در زندگی با آن روبرو مي شویم به جای ناله کردن و گله کردن خدا را شکر کنیم و بگوییم خدا دمت گرم ممنونتم خدا عاشقتم مي دانم که همه این اتفاقات حکمتی دارد و به صلاح من است.
نظر شما چیه؟
دوست دارم نظراتتان را بیان کنید.
بسم الله الرحمن الرحیم. لازم مي دانم قبل از هر چیزی از لطف و
عنایت دوستان و بزرگان وآشنایان نسبت به اینجانب برای تصدی گری مسئولیت
خطیر مجلس شورای ‌اسلامي تشکر و سپاسگزاری نمایم .‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عنایت
به این روند و این مهم که از نظر برخی دلواپسان، که چندین سال محمودآباد
از یک نماینده محمودآبادی محروم شده بود بنده فقط و فقط برای اسم بزرگ
محمودآباد که اینک دارای چند کاندیدا شده است و دوباره با این وضعیت موجود
محمودآباد متضرر
یه جاهایی از زندگی ميمونی چیکار کنی
یه دلت ميگه توجه و اون کار اشتباهه و بد داری ميری تو قعر
یه دل اما ميگه برو تو دلش! و فکر بد نکن قد یه ثانیه و ی لحظه
# دلم ميخاد بریزم بیرون و همه چیو بگم به مامانم! اما همش نگرانم که نگرانم شه
و الکی هرس بخوره:(
نميدونم نميدونم چیکار کنم! از ی طرف چون شهر غریبم دوس ندارم غصه مو تو اینجا بخوره
صلاح به نظرتون گفتن درد و دلای شخصیتون به مادر هست یا نه؟
مزیت و معایبش چیه؟ کدوم بیشتر ميچربه؟ 
مرا گویی که رایی من چه دانم       چنین مجنون چرایی من چه دانم


مرا گویی بدین زاری که هستی       به عشقم چون برآیی من چه دانم


منم در موج دریاهای عشقت       مرا گویی کجایی من چه دانم


مرا گویی به قربانگاه جان‌ها       نمي‌ترسی که آیی من چه دانم


مرا گویی اگر کشته خدایی       چه داری از خدایی من چه دانم


مرا گویی چه مي جویی دگر تو       ورای روشنایی من چه دانم


مرا گویی تو را با این قفس چیست       اگر مرغ هوایی من چه دانم


مرا راه صوابی بود گم شد   
رسیده‌ام به مرحله‌ی سخت ماجرا. نوشتن. 
ميدانم چه مي‌خواهم بنویسم، ميدانم چطور باید بنویسم. ولی نميتوانم شروع کنم. 
چند روز است که فقط دو خط نوشته‌ام و همان هم به نظرم پر عیب مي‌آید.
ميدانم باید شروع کنم و همينجوری بنویسم و اصلاح کنم. ولی شروع کردن هميشه سخت‌ترین قسمت ماجراست.
همان لحظاتی که آدم فکر ميکند یکی از بنده های خوب خداست، ندانسته دارد سقوط مي کند. نمي دانم چه حکایتی ست. نمي دانم چرا‌. فقط مي دانم هر بار که ظنم به خودم خوب شد، بعد از یک بازه ی زمانی تبدیل به آدم افتضاحی شدم. مثل حالا. 
 
 
 
 
منی که لفظ شراب از کتاب مي شستم
زمانه کاتب دکان مي فروشم کرد .
حال دلم خوب است یا نه؟نمي دانم،شاید تنها چیزی که مي دانم این است که مي گذرد.شاید حتی آن را هم نمي دانم،مي گذرد یا نه؟خنده ها،گریه ها،باور ها،دوستی ها،دوست داشتن ها،عشق ها،معرفت ها،زندگی ها آمدند و رفتند.تنها چیزی که آمد و نرفت "من" بودم.دلم تنگ شده،نه برای شخصی،نه برای مکانی و نه حتی برای زمانی،حتی این را هم نمي دانم دلم برای چه چیزی تنگ است.گمراهم.سرگردانم.گم گشته ام.من.خود را.گم.کرده ام!!!
آدمي در درونم گیر افتاده،حسی درونم به بند
نوشته بود ابتلائات سه حالت اند. یا تادیب هستند یا تطهیر یا ترفیع. 
 
 
پی‌نوشت:
به وضعیتی مبتلا شده ام که همه‌ی عمرم مثلش را نچشیده بودم. بلایی که دارد سر من مي‌آورد نه شکل تطهیر است نه شکل ترفیع. و آن قدر بزرگ است که نميدانم تادیبِ چیست. فقط‌ ميدانم حد این تادیب از قد و قواره‌ی من بزرگ تر است. فقط‌ ميدانم چند روز است که از شدت تپش قلب های ناگهانی، ایستادنم هم سخت ممکن مي‌شود. فقط‌ ميدانم نمازهایم بی گریه تمام نمي‌‌شوند. فقط ميدانم
نمي دانم چطور بگویمش، اصلا گفتنش رواست یا خیر. چون شنیده ام آدم از دو چیز نباید حرف بزند : خواب و غم هایش. اولی معجزه را از زندگی مي برد، دومي عزت را. نمي دانم اینجا کجای دنیاست، چطور درد و مرضیست، اما این را مي دانم که چیزی در سینه ام احساس مي کنم که تابحال همچین جسی نداشتم. مانند این است که بغض کنی و ماکارونی بخوری. سنگینی گلویش، اینبار سینه اش. اینبار کل وجودش.
ببین عزیزِ من!
این‌ها همه‌ بهانه‌ای هستند که خودم را بیشتر در آغوشت جا کنم‌.
مثلا مگر خودم نميدانم که گوربابای فلان واحدِ درسی که به من نمي‌رسد یا آن استاد خوب که گیرم نمي‌آید؟ چرا عزیزِ من‌. خوب ميدانم‌ اما بهتر از آن ميدانم که اگر‌ این گوربابایش و بی‌خیال باش را تو بگویی، هزاربار بیشتر بی‌خیال‌تر و آرام‌تر مي‌شوم. مخصوصا که هنگام شنیدن همين چند کلمه از دهانِ تو، در آغوشت، در نزدیک‌ترین حالت ممکن به قلبت باشم.
مگر من نميدانم
بازی های ترسناک طرفدارانی دارند  ، و یکی از این بازی ها resident evil4 هست که خیلی زیبا تفنگی و ترسناک است. تقاط قوت این بازی ترسناک بودنشه تنوع مراحل و سختی مراحلشه و این که در هر جعبه چیزی هست که به شما کمک مي کنه مثلا شما یک کلید مي خواهید نصفش نیست و شما باید معمایی رو حل کنید. و این شده نقطات قوتش . بازی یک مشکل بزرگ دارد این که تیر صلاح ها خیلی کم و قیمت صلاح ها بالا است .و فرد مجبور به دانلود نسخه مود ميشه و جذابیت از بین ميره . این هم بازی resident evil4
بیا. هر شب بیا. در خلوت هر مه‌تاب تنهایم. در سایه‌ی هر شب، چشم به راهت گشوده ام. در پس هر ستاره پنهانم. در پس پرده‌ی هر ابر در کمينم. بر سر راه کهکشان ایستاده ام. بر ساحل هر افق منتظرم. بیا، خورشید که رفت، بیا. شب را تنها ممان. تاریکی را بی من ممان. من آن‌جا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی. با دیو شب تنها نمانی. دیو شب بی رحم است، گرسنه است، وحشی است، خطرناک است، وحشتناک است. پرنده‌ی معصوم و کوچک من! آفتاب که رفت پرواز کن؛ از روی خاک برخیز؛ این خرا
عزیزدلم! خدا تو را چند روزی به زمينیان امانت داد تا بدانند که راز آفرینش زن چیست؟ و رمز خلقت زن در کجاست؟ و اوج عروج آدمي تا چه پایه بلند است. مي دانم، مي دانم دخترم که زمينیان با امانت خدا چه کردند، مي دانم که چه به روزگار دردانه رسول خدا آوردند، مي دانم که پارۀ تن من را چگونه آزردند، مي دانم، مي دانم، بیا! فقط بیا و خستگی این عمر زجرآلوده را از تن بگیر!
 
+ کشتی پهلو گرفته - سید مهدی شجاعی
این وضعِ بیهودگی آدم را از به یاد آوردن هم مي‌اندازد.ملال هم نیست حتی. ملال وزن دارد لااقل. یک چیزی هست. این بیهودگی عین این ست که حافظه نداری. یاد نداری. حرف، وزن، رنگ، کلمه. هیچ که هیچ. پرت پشت پرت پراکنده مي‌کنی توی هوا که بی سمت‌اند. نميدانم دیشب بود یا کِی که آنقدر این شدید شده بود که هربار، فورا زل مي‌زدم توی چشم اطرافیانم که ببینم چه قدر کلافه‌شان کرده‌م. پشتِ پرت مخفی مي‌شوی. نميدانم این چه کار بیهوده‌ای ست که مي‌نویسم و اینجا مي
این وضعِ بیهودگی آدم را از به یاد آوردن هم مي‌اندازد.ملال هم نیست حتی. ملال وزن دارد لااقل. یک چیزی هست. این بیهودگی عین این ست که حافظه نداری. یاد نداری. حرف، وزن، رنگ، کلمه. هیچ که هیچ. پرت پشت پرت پراکنده مي‌کنی توی هوا که بی سمت‌اند. نميدانم دیشب بود یا کِی که آنقدر این شدید شده بود که هربار، فورا زل مي‌زدم توی چشم اطرافیانم که ببینم چه قدر کلافه‌شان کرده‌م. پشتِ پرت مخفی مي‌شوی. نميدانم این چه کار بیهوده‌ای ست که مي‌نویسم و اینجا مي
امروز جمعه 2 اذر هست . روزها تند تند مي گذرند . ابان هم تموم شد و اذر رسید . یار غار ما هم ایران بود و هنوزم هست ولی بازم نخواست دیدارها تازه گردد . ما هم راضی هستیم به رضای دوست . 
اونقدر هر روز هزار جور کار دارم که اصلا نمي فهمم روزها و هفته ها چه جوری مي گذرند . اون هفته عروسی الهام بود . پس فردا هم انشالله عروسی صفوراست . رفت و امدهای فاميلی هم که روز به روز کمتر ميشه . مهر و محبتها هم هی کمتر و کمتر ميشه . دیگه آدمهای کمي هستند که ادم از ت
خدایا! مي دانم که کم کاری از من است خدایا! مي دانم که من بی توجهم خدایا! مي دانم که من بی همتم خدایا! مي دانم که من قلب امام زمان (عج) را رنجانده ام، اما خود مي گویی که به سمت من بازآیی آمده ام خدا! کمکم کن تا از این جسم دنیوی و فکرهای مادی نجات یابم. @mdafeaneharam2
پسرِ مادر صد و هشتاد و سه روزه شده است. یعنی پایان شش ماهگی و آغاز نیم سال جدید زندگی اش. نمي دانم زود گذشت یا نه. نمي دانم سخت گذشت یا آسان. نمي دانم خوش گذشت یا ناخوش. با خودم که فکر مي کنم مي بینم زود گذشت ولی یادم نمي رود آن شب هایی که آرزو مي کردم زودتر ساعت چهار صبح شود و پسرک خواب. شب هایی که شبش کش مي آمد و صبحش برای آمدن ناز و عشوه. با خودم که فکر مي کنم به این نتیجه مي رسم آسان بود اما یادم نمي رود ترس و دردهایی که کشیده ام. شادی ها و خوشی هایی
همه فوتبال‌دوستان و حتی کسانی هم که اندک رابطه‌ای با فوتبال ندارند به برکت رسانه‌ها محمد صلاح» را ميشناسند. ستاره مصری تیم لیورپول که تیمش را تهدید کرده بود در صورت ورود بازیکنی از رژیم صهیونیستی این تیم را ترک مي‌کند. فوتبالیستی که ثابت کرده است تبلیغ یک مکتب و اندیشه فقط از راه‌های پیچیده دولتی و بودجه‌های هنگفت حکومتی نیست، بلکه هر کسی ميتواند با تخصص در حرفه خود به گونه‌ای عمل کند که موثرترین فرد در گسترش تفکر دینی باشد که این به
پسرِ مادر صد و هشتاد و سه روزه شده است. یعنی پایان شش ماهگی و آغاز نیم سال جدید زندگی اش. نمي دانم زود گذشت یا نه. نمي دانم سخت گذشت یا آسان. نمي دانم خوش گذشت یا ناخوش. با خودم که فکر مي کنم مي بینم زود گذشت ولی یادم نمي رود آن شب هایی که آرزو مي کردم زودتر ساعت چهار صبح شود و پسرک خواب. شب هایی که شبش کش مي آمد و صبحش برای آمدن ناز و عشوه. با خودم که فکر مي کنم به این نتیجه مي رسم آسان بود اما یادم نمي رود ترس و دردهایی که کشیده ام. شادی ها و خوشی هایی
دوستی دارم که رازی دارد و این راز به طریقی بدون اینکه بخواهم به گوش من رسیده است و آن دوست از این موضوع بی خبر است. بعد هر از چندگاهی که با هم حرف مي زنیم او از دوره ای از زندگیش حرف مي زند که خیلی سخت بوده ولی ادامه نمي دهد که چرا و چطور و من هربار مي دانم از چه حرف مي زند و او نمي داند که من مي دانم و من هر بار از این دانستن خودم و ندانستن او معذب مي شوم.  این روزها سوال اخلاقیه من از خودم این است که باید به او بگویم همه چیز را مي دانم یا بگذارم در هم
از مسئولین نظام به صورت ویژه تشکر دارم. از دیشب نميتونم به تلگرام که کاملترین و تنها منبع خبری جامع فعلی در پوشش اخبار بیماری کورونا محسوب مي شه دسترسی داشته باشم. به واسطۀ لطف نظام الان دیگه بوی گند و کثافتی که توی مملکت پیچیده رو حس نمي کنم.
الان فقط باید بنشینم با ترس منتظر، که این گند و کثافتی که دیگه بوشو نميفهميم، کِی بی خبر و یهو ناغافل از در و پنجرۀ خونه آوار ميشه روی سر تک تکمون.
فعلا صلاح اینه وسط این تعطیلی توجیه نشدنی مجلس و تداوم کا
شاعر چه کند اینجا، من شعر چه مي‌دانميک شعر نگفتم من در عمر پریشانم
من طبل خداوندم، فارغ ز همه بندم همبال عقابانم، همنعره‌ی شیرانم
گفتند که تو اینی،‌ گفتم که نه من اینم گفتند تو پس آنی، گفتم که نميدانم
دانم که چو دریایم، مي‌خیزم و مي‌آیمکشتی خداوندی در بحر غزل رانم
من شعله به کف دارم، جان قلمم آتشهر سو قدمم آتش، من مشعل یزدانم
ترسی تو ز من؟ حقّت! ترس تو دم لقّتسوی تو چه مي‌آیم، بقّ تو چه مي‌خوانم
تا اوج فلک رفتم، آن اوج مرا کم بوددر جان م
مي دانم دنیا چگونه است اما نمي دانم چرا تا این اندازه ساده ام
نفس عميق ميکشم زندگی ميکنم رشد ميکنم و هر روز از روز گذشته پر بار تر مي شوم اما گاهی در این ميان احساس ميکنم قلبم دیگر نمي تپد .و درست در همين لحظات است که ميفهمم دیگر آن آدم گذشته نخواهم شد . 
چرا اینقدر زود دارم بزرگ مي شوم ؟! آخر به چه قیمتی ؟! آخر چرا بعضی از چالش های زندگی تا این اندازه وحشتناک و درد آور است ؟
 
من ندانم که به کی زندهو کی رخت ببندم ز جهان
لیک دانم قدر یاران و جهان گذران
بخت با من نیست یک سو
و بزد خنجر غم بر دل من
لیک یادم هست حال و احوال خوش و زخم زبان
روزگار ميگذرد نیست به قلبم کینه ای
لیک قدر عافیت دانم و قدر دوستان
ساده
آبان1397
ای تف تو روی‌ت بشر که بعد این‌همه سال فخر و کبر و کثافت‌بازی‌های علمي هنوز نتوانستی بفهمي چه مرگ‌ت است. بعد این‌همه کندوکاو در ذهن و قلب و جان و روحت نتوانستی بفهمي دقیقا کجای کار مي‌لنگد که این‌طور تمام روز یک گوشه افتاده‌ای و ذهنت قفل کرده رو هلاجی آدم‌های دیگر. سال‌ها نتوانستی با آدم‌ها حرف‌ت را بزنی، گله کنی، فریاد بزنی، پشیمان شوی، گریه کنی، امروز مي‌بینی با خودت هم نميتوانی درست و حسابی حرف بزنی. شاید هم زیادی یقه‌‌‌ء این ب
هوا بد است، تو با کدام باد مي‌روی؟» این بخش از شعر زندگی» هوشنگ ابتهاج را موقع خواندن این یادداشت گوشه ذهن داشته باشید. چون هر آنچه مي‌گویم را باید بشکن‌ن بیاميزیم با این بخش از شعر ناصرالدین‌شاه که تا قمر در عقربه حال ما چنینه». این توضیح ضروری و اولیه را گفتم که اگر ذکر مصیبت شد نگویید نویسنده بی‌انصافی کرد؛ چون خوب ميدانم چنان ابر تیره‌ای سینه علم را در ایران گرفته که با بارش هزار ساله هم انگار قصد خالی شدن ندارد.
وقتی تحصیلات
بار الها چقدر در گرداب دنیا غرق شده ایم.غافل از روزی که باید به خدا پاسخ بدهیم . نمي دانم اگر اکنون امام عصر (ع) ظهور کند، چه جوابی به او خواهیم داد . حقیقتا غیر از شرم و خجالت از حضور خود در این دنیا و از اینکه خود را شیعه و منتظر ناميدیم اما فقط ادای شیعه ها را در آوردیم، پاسخی نخواهیم داشت.
نمي دانم چه جوابی خواهم داد .اما مي دانم،  مي دانم که اگر بیاید دیگر کسی به کسی ظلم نخواهد کرد. مي دانم که دیگر کسی گران فروشی و کم فروشی نخواهد کرد . مي دانم
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي دانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت 
ولی بسیار مشتاقم که با خاک گلویم سوتکی سازد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش 
که او یکریز و پی در پی 
دم خویش را سخت در گلویم بفشارد 
بدین سان بشکند در من سکوت مرگ بارم را
من نميدانم هیچ
که اگر جاده های کلمات 
در پس قافیه ها 
ره به پایان ببرند 
از من سوخته مغز 
چه بماند بر جای
 
 و امروز
در دل دخترک اميدوار
اميدی است به فردای سپید
 
در دل شعر سپیدم
دل بی سروپا 
باز چرا ميگیرد 
و چرا ميگرید
 
اما 
من ميدانم
که این شعر سپید
در دل روز سیه را 
روزی
لابه‌لای شوق شب های سپید 
ميخوانم و ميخندم 
به عمری که گذشت
 
:)
نمي دانم "او" تقاص کدام کار من است؟یا مجازات کدام گذشته من؟یا که آزمونی است برای سنجش من؟یا که آهی است برخواسته از دلی که شکسته ام؟نمي دانم.هر چه هست، هر که هست، هر کار که کرده و مي کند،دلم را آزرده و زندگی را از آن حال که داشته، دگرگون کرده است، لذاست که هر چه شود و هر چه پیش آید، برای این روزها و ایام، نخواهمش بخشید.
تیغ سانسور بر جنایت داعش‌گونه» در مدینه منوره
رسانه‌های محلی و فعالان اینترنتی در عربستان سعودی، روز پنجشنبه با انتشار فایل ویدیویی، جزئیاتی از جنایت وحشیانه قتل یک کودک جلوی دیدگان مادرش را منتشر کرده‌اند. 
در حالی‌که حدود یک هفته از وقوع این جنایت مي‌گذرد ولی پلیس سعودی، هنوز انگیزه و هویت قاتل را فاش نکرده است.

گفته مي‌شود پسری ۶ ساله به نام زکریا بادر الجبیر، به همراه مادرش از جنوب عربستان به مدینه رفته اند. برای زیارت مقبره پیام
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها