محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

امید مطمن باش با دستای خودم ب قتل میرسی

با همین انگشتایه فلجم!
میکشمت ب مولا
ب خدا میکشمت
ب جون ننه م میکشمت
باز کن اون کوفتیو
وای
تو
تو دیروز ب من گفدی نیسیییییییی
لنت بت
میکشمت 
با انگشتام تیکه تیکه میکنم
هنر چاقومو رو بدنت ب نمایش میزارم کثافت
 
به نظرم بدترین حس دنیا دقیقا اون زمانی میاد سراغت که از خودت خجالت میکشی و نسبت به خودت حس پشیمونی داری ، این که به دستات نگاه میکنی و حس میکنی به دستاي یک گناهکار نگاه کردی ، این که تو آیینه به خودت نگاه میکنی و تو جز جز صورتت حس پشیمونی رو میبینی ، این که سر به بالش میگذاری و افکارت تو رو رها نمیکنن ! و میدونی که نه از کسی دلگیری نه از چیزی و اون حس دلگیری از خودته که مثل خوره افتاده به جونت . از خودم بابت همه چیز ناراحتم و حس میکنم که با دستاي خو
سلام تا چندی پیش فکر میکردم مثلث برمودا یه پدیده طبیعی باشه اما با نظریه هایی که دانشمدان مطرح کردند تقریبا مطمن شدم مثلث برمودا نمیتونه یه پدیده طبیعی باشه راستش خودم فکر میکنم یک نوع نیروی ناشناخته جاذبه زمین باشه بازم در ادامه مطلب این پدیده شگفت انگیز را برسی میکنیم با وبلاگ هالووین همراه باشید
ادامه مطلب
از آرزو هات گفتی و میدونم که به همشون ميرسي تو با آرزوت تو این مملکت برای خودت کاره ای میشی.
و من توی سکوت به آرزوی خودم و اینکه با رسیدن بهش تو این مملکت واسم تره هم خورد نمیکنن فکر میکردم.
نه من نااميد نیستم همینکه هرروز پا میشم و مسواک میزنم موهامو شونه میکنم و میبافم و یه چای تلخ میشه صبحونه ام یعنی اميد به زندگی! وگرنه زودتر از اینا باید خودمو تموم میکردم.
قشنگ معلومه نمیتونم دوربرگردون زندگیمو پیدا کنم؟!
دوباره باتفعل حافظ دوباره فال خودم
دلم گرفته دوباره به سوز حال خودم
تو نقطه اوج غزل های سابقم بودی
چه کرده ای که شکستم خیال وبال خودم
چرا نمیشود حتی بدون تو خندید
چرا،چگونه،چه شد این سوال خودم
چرا نمی رسد این بهار بعد از تو
چرا نمیرود این خزان سال خودم
اگر ندهی پاسخی به جان خودت
که میروم به نیستی و بی خیال خودم
همیشه همه ی زخمامو خودم با  دستاي خودم مرهم گذاشتم،تنهایی سرمو بالا گرفتم گریه کردم، به خودم برای اشتباهاتم دلداری دادم و از خودم معذرت خواستم،این معنی تنهابودن نیست،معنی خودت ساخته بودنه شاید. تو دلم با بقیه دعوا نکردم با خود گذشتم دعوا کردم خود گذشتمو برای تلاش بیشتر تشویق کردم و اشتباهات گذشته رو تو ذهن خودم قشنگشون کردم،مثل "مردی در تبعید ابدی"ما هممون بعضی وقتا خوشحالیم از ته دلمون بعضی وقتا دلگیریم توی تمام اوقاتمون و بعضی وقتا خست
دیشب ۱۱ شب مدارک دادگاه امروز به دستم رسید و نشستم بخواندن و تنطیم کردن لایحه برای دعوایی که خودم پیش بینی می کردم شکست بخوریم .امروز رفتم دادگاه و باختیم .
بعد ظهر با عین رفتیم گوشی بخرد به مناسبت کادو روز زن .کارت همسرش را کشید و راحت هدیه گران قیمت خودش را خرید
اقای الف با اصرار زنگ زد و بیان کرد فردا روز اخر اعتراض است . مدارک تصادف را وسط خیابان به دستم رساند که امشب لایحه را تنطیم کنم .
حالا نشستم و با خودم فکر می کنم این همه دویدن .د
از وقتی دسترسی به اینترنت کاهش یافته،اطلاعات منم به روز نشده بی شوخی نمیدونم چم شده تستای فیزیکو انقدر خوب میزنم بعد تو آزمونای مدرسه درصدا که میاد:منفی چهار درصد بدتر از اون هندسه بود که اصن باورم نمیشد.مطمن بودم بالای هشتاد زدمجوابا ک اومد:۱۶درصد:/ دارم نابود میشم بدبختی هم اینجاس که یا مشکل محاسباتی دارم یا ی جاییشو یادم رفته بخونم و بی دقتی کردم☹دیگه تحمل اینهمه خنگی رو ندارم
من خیلی وقتا خودم دست خودمو گرفتم 
خودم اشکای خودمو پاک کردم 
خودم موهامو نوازش کردم 
خودم خودمو آروم کردم 
خودم تو آیینه قربون صدقه خودم رفتم 
خودم خودمو رها کردم 
خودم حال خودمو پرسیدم 
من خیلی وقتا خودم هوای خودمو داشتم 
بهترین دوست زندگیم فقط و فقط خودم بودم
دیشب که پشت چراغ قرمز شلوغ ترین خیابان شهر ماشین خاموش شد و روشن نشد به تو زنگ نزدم .مرد های غریبه شهر کمکم کردند اما به تو زنگ نزدم.زنگ زدم به کسی که همیشه بی هیچ منتی هست.راستش مطمن بودم تو کمک ام نمی کنی.
چمدان بسته ام. اما تو هرروز هفته عین خیالت نیست
رهات کردم و درگیر خودتی.
رفتم سر پدرت .
قبرستان سکوت بود.گفتم برای اخرین بار امدم نمی بخشم .
عنوان: 
اما قلب حافظه ی خودش را دارد و من هیچ چیز را فراموش نکرده ام. آلبرکامو
دیشب بالاخره راضی شدم مامان واکسن آنفولانزامو بزنه.بماند که چقدر سرش مسخره بازی در آوردم‍♀️
 
 
مامان پریروز آزمایشمو برد به دکتر نشون داد.وقتی اومد خونه ی مشت دارو اینا گذاشت کف دستم و گفت:دکتر گفت دیگه شکلات نخور.فقط شکلات تلخبا اینکه مطمن نیستم این قلم آخر رو خودش اضافه کرده یا که.هعییی ولی با لبخند فقط بهش گفتم که خوب میدونی که معدم درد میگیره از چیزای تلخ.
 
 
کلی کار نکردهاصلا دلم نمیخواد امروز برم مدرسه:'(کاش بهونه ای برای نرف
نمیدونم تاوان چی رو دارم پس میدم؛ واقعاً نمیدونم چوب چی رو دارم میخورم؛ چوب سادگی و احمق بودنم؟
ده ماه تمامه که همه زندگیم شده یه دختر، خودمو به آب و آتیش زدم که اونو واسه خودم نگه دارم، خودمو کشتم که از بودن با من خوشحال باشه، آخر سر خودم با دستاي خودم دلشو میشکنم، اعتمادشو خدشه دار میکنم و اشک خودم و خودشو درمیارم.
باور کردنی نیست بگم من تا به حال توی زندگیم نه دوست دختری داشتم و نه دنبال برنامه ای بودم و نه عاشق شدم تا اینکه پ» را دیدم و یک
من که مشغول خودم بودم و دنیای خودم
می نوشتم غزل از حسرت و رویای خودم
من که با یک بغل از شعر سپیدم هر شب
می نشستم تک و تنها لب دریای خودم
به غم انگیز ترین حالت یک مرد قسم
شاد بودم به خدا با خود تنهای خودم
من به مغرور ترین حالت ممکن شاید 
نوکر و بنده ی خود بودم و آقای خودم
ناگهان خنده ی تو ذهن مرا ریخت به هم
بعد من ماندم و این شوق تمنای خودم
من نمیخواستم این شعر به اینجا برسد
قفل و زنجیر زدم بر دل و بر پای خودم
من به دلخواه خودم حکم به مرگم دادم
خونم ا
سهم من از زندگی خیلی بیشتر از این حرفاس!از وقتی شروع کردم به دوست داشتن خودم،به حرکت در جهت ایده آل های خودم حالم بهتر شد،خوب شد کاملن حتی!چیزی ک من بهش نیاز دارم یه ادم خفنه !ولی نه یه پارتنر خفن نه!خودم !خودم باید به خودم حس ارزش بدم!
یه سری شبا دنبال یه کوچه هایی میگشتم که سر صدایی نباشه ،سال به سال کسی ازش رد نشه،از نور و ماشین و خبری نباشه
تا خودم و خودم خلوت کنیم
اینقد خودم بزنه تو گوشه خودم و ،خودم بغض کنه و دلش بگیره و گریه کنه که خودم و خودم قهر کنیم
البته قهرم کردیم
میدونی چن ماهه خودمو ندیدم؟ جدی جدی قهر کرد رفت
صبا پا میشدیم باهم درد و دل میکردیم صب بخیر میگفتیم، شبا به بی کسی و تنهایی خودمون میخندیدیم و میشدیم همه کسه هم 
نمیدونم چرا رفتکجا رفت.چرا تنهام گذاشت
سلام
دارم به خودم ایمان میارم که روانشناس خوبی هستم حداقل برای خودم.
من یه اعتقاد عجیبی دارم اونهم این هست که هرکس میتونه برای خودش بهترین دکتر باشه در زمینه جسمی و روحی و
دلیلم این هست که هیچکس بهتر از خودمون ما رو نمیشناسه.
مثلا همین مدت که وضع روحیم افتضاح بود، دارم سعی می کنم حال خودم را بهبود بدم و کمی هم موفق بودم. البته اشاره کنم هنوز حالم خوب نیست ولی پیشرفت خوبی داشتم. درواقع اميد را در بعضی از مسایل خاص از زندگیم حذف کردم ولی در کل
امروز، دست خودم را گرفتم، رفتیم به یک کافه ی قشنگ، یک میز، زیر شاخه های درختی فوق العاده انتخاب کردم، نشستم و ساعت ها غرق خواندن کتاب شدم، امروز خودم را به یک روز خاص دعوت کردم، به یک روز متفاوت! روزی که در آن، خودم در کنار خودم، بخاطر خودم و برای خودم زندگی میکنم! امروز خودم را به بستنی مورد علاقه ام دعوت کردم، برای خودم شاخه گلی خریدم و آن را به دختر بچه ی زیبایی که لبخند شیرینی بر لب داشت هدیه دادم، امروز در کنار خودم خوشحال بودم و زندگی را ب
سربازی یعنی تحمل روزهای تکراری ، تحمل بی احترامی ، تحمل سختی و شکستن غرور . 
سربازی تموم میشی  مطمن باش این شب بیداری های ، این اضاف ها ، این پست های ، این توهین ها ، و بی احترامی ها یه روزی تموم میشه کاش اون روزی که تموم میشی باشم اینجا بنویسم . و این داستان تمام سربازی 
بیست و یک اردیبهشت نود و نه . 
پی نوشت :  بسیار بسیار این جسم در این روز ها خسته س 
خودم گند زدم به خودم 
فک کردم خیلی قوی ام ، خیلی دوستم دارن ، خیلی همه چی گل و بلبله ، خیلی آسونه ، خیلی شادی ـه :| 
ولی 
خیلی هنوز ضعیفم ، اونقدی که من دوسشون دارم دوسم ندارن ، همه چی افتضاحه ، خیلی سخته ، خیلی غمگینم 
یا کاش اونقد از وصال نا اميد بودم که همون دفه اول تموم میکردم همه چیو ، یا اونقد اميد داشتم و انقد نمیریدم به بچه -_- بیشترین ضربرو خودم به خودم زدم ! کاش میتونستم حس عذرخواهی و دوست داشتن زیادی که دارمو بهش منتقل کنم که بتونه منو بف
با خودم قرار گذاشتم اگر این مدت تموم شد سر هفتمین چهارشنبه پاک میکنم اینجارو
اصلا هم با خودم شوخی ندارم!
اصن نمیدونم چی شد ک اینجا تبدیل ب این شد
چی شد ک نوشتم
تمام اميد و عزممو جمع میکنم
و بعد از این ۷ هفته همه چی تموم میشه
والسلام
این اخرین باریه ک به خودم فرصت میدم
دلم بدجور برای خودم تنگ شده ولی نمیتونم به این سادگیا با خودم اشتی کنم چون من دیگه اون ادم ساده و مهربون قبلی نیستم هیولای درونم بدجورطغیان کرده 
اگه فرصت کنم گاهی به خودم سر بزنم اونوقت که می بینم از خودم خیلی فاصله گرفتم و بدجور دلتنگ خودم میشم
چه جوریه که ادم میتونه از ترس آینده فلج شه؟
یه هفته رو خودم کار کنم که نه اميد داشته باش هیچی نمیشه همه چی درست و میشه و تو کمتر از 1 ثانیه همش بره رو هوا؟
ای کاش میشد مغزمو در بیارم بزارم یه گوشه تا هم خودم استراحت کنم هم اون
بعد هر وقت لازمش داشتم بزارمش سرجاش
اميد را آغشته ی ایام می کنی که بتوانی آن دو قدم مانده به آینده را با صد وصله صبر بگذرانی؛ گذراندن که چه بگویم بیشتر شبیه به هُل دادن است. هُل دادنی که تو را به هِن و هِن می اندازد که بیشتر شبیه به عادت شده است. هر قدر به جلو میروی اميد را شبیه به مترسکی میبینی در مزرعه آمال که هر از گاهی کلاغ های یأس بر آن نوک می زنند و او را سوراخ می کنند و جامه اش را میدرند و تو هر بار به داد اميد ميرسي و آنها غارغار کنان از او دور می شوند. اميد را با چند وصله صبر می
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.
این روزهای پر از نور و معنویت، اوج دلتنگیهای منه برای خودم.
خودِ پنج سال پیش به قبلم!
کاش میشد برگردم به اون روزا
یکی گفت این تنبیهته که قدر اون روزا رو ندونستی!
و یکی منصفانه تر گفت: بالاخره هر فرازی فرودی هم داره؛ هنرت این باشه که از این فرود به سلامت رد بشی.
اميد که دارم نه ازون اميدهای ی!
من اميد به حقیقت وجودیم دارم، و به مبدا لایزال فیض
میدونم فیضان می کنه و رها میشم ازین بندها.
ان شاءالله
بسم الله الرحمن الرحیم ./
گاهی دلم برای خودم که نه ، برای اون دو تا فرشته ی روی شونه ی راست و چپم تنگ می شه ! برای دستاي بابا و صدای مامانم :) کسی چه میدونه ؟! گاهی انقد از دور تو فکرشون غرق میشم که یادم میره چقد فاصله داریم ! به خودم که میام ، صورتم خیسه . اگه این نعمت نیست پس چیه ؟ چی میتونست مثل این دوری منو انقد بهشون نزدیک کنه ؟ چی میتونست بزرگم کنه که قدر بدونم که عاشق بشم که بفهمم پدر و مادر حسابشون از همه عالم واسه دلم جداست ♥️ خدایا شکرت که ه
بعضی وقتا
بعضی وقتا هیچی نمیشه گفت فقد باید سکوت کرد
امروز تقریبا تا مرز گریه پیش رفتم.یه لحظه قیافه خودمو تو انعکاس شیشه قطار دیدم و خودمو جمع کردم
ما هیچک کدوممون نمیدونیم توی زندگی بقیه چی میگذره بقیه هم نمیدونن توی زندگی ما چی میگذره
فقط یک روز ازش خواهم پرسید.حتا اگر آخرین روز زندگیم باشه

پ ن:  امروز فهمیدم جدا شده! خیلی ناراحت شدم براش.فهمیدم ت هم داره بهش نزدیک میشه و دیگه مطمن شدم نقشه هایی تو کله داره و باز هم نگرانم براش.نگرانم ب خ
سلام
میخوام کاری کنم که سال 1399 بهترین سال زندگیم باشه.
من این سال را با علم و دانش شروع کردم و از خدا خواستم راه را نشونم بده و جاهایی که سردرگم هستن و نمیتونم راهم را تشحیص بدم برام چراغی بفرسته.
 
الان نشونه هایی می بینم که هر روز بیشتر از قبل یقین پیدا می کنم  در مسیر درستی قرار گرفتم.
هدفم برای خودم روشن و شفاف شده.
به توانایی های خودم بیش از قبل آگاهی دارم.
قدر خودم را بیشتر از قبل میدونم.
ایمانم به خدا قویتر شده.
ایمانم به خودم هم قوی تر شده.
قبلا با هر احساس منفی، احساس عذاب وجدان می‌گرفتم. هر بار احساس نیاز خاصی داشتم، احساس ناتوانی می‌کردم و بلافاصله انکار می‌کردم. فشار احساس‌های منفی و نیازهایم همراه با عذاب وجدان و ناتوانی حالم را بد می‌کرد اما نمی‌توانستم درباره آن صحبت کنم. خیال می‌کردم همیشه باید بخندم و خوشحال باشم، اميدبخش باشم و تصویر ایده‌آلی از زهرا نشان دهم. پر شده بودم از احساسات منفی فروخورده و سر درگمی.
این روزها تلاش می‌کنم بر خلاف این عادت پیش بروم. با خ
تو این چندوقته،هرکیو دیدم که حالش خوب نیست،همش بهش اميد دادماميد روزهای دوستداشتنی اینده
یاداوری قوی بودنشون،قوی بودنمون.و خواستم که قوی بمونیم
حرف از تجربه زدم
حرف از اینکه منم درکشون میکنم.
یکی تشکر کرد
یکی بیشتر گریه کرد
یکی فقط گوش کرد
میدونم که تاثیر داره چون بعدا همشون تشکر کردن
ولی حالا خودم میتونم بگم اميدم به تهش رسیدهنمیخوام از هیچی حرف بزنم فقط میخوام بگم منی که اینقدر روضه خوندم برای ریگراننوبت به خو
امروز روز بدی بود از لحظه ای که اون تلفن کذایی ازخواب بیدارمون کرد  و تا الان و از روزهای آینده مطمن نیستم.خوب بودن یا بد بودن آدمهای اطرافم این روزها پر از ابهام حس میکنم هر لحظه بازم قرار خبر مرگ‌یکی بهمون بدن.خدایا مرگ چقدر میتونه به آدم نزدیک باشه.دلم میخواد برم یه جای دور .فکر کردن به اینکه این وضعیت چقدر دیگه میتونه ادامه داشته باشه و من چقدر میتونم تحملش کنم واقعا وحشتناک برام.
بدترین قسمت همه این بیماری نگرانی برای بقیه مردم.نمیتونم
Mohsen Yeganeh
Moohat
#MohsenYeganeh
دلتنگت میشم
بکش دست نوازش رو سرم
پیشم بشین درد دلاتو میخرم
میشم پناهت غصه هات مال خودم
 با من مدارا کن که بد عاشق شدم
چشمات قرارم رو گرفت از من
 به من رحم کن بهم خیره نشو اصلا
موهات رنگ دنیای منه 
روی موهات رد دستاي منه 
تو میتونی منو آرومم کنی
من نبضم با لبخند تو میزنه 
موهات رنگ دنیای منه 
روی موهات رد دستاي منه 
تو میتونی منو آرومم کنی
من نبضم با لبخند تو میزنه 
لب تر کن ببین دنیارو میریزم به پات 
سرکن با من که جونمو مید
دلم برای خودم تنگ شده.
من این نیستم.من پر از شور زندگی ام و رقص و رنگ و صدای قهقهه.من پر از شیطنتم و موسیقی شاد.من حال خوب کن خودم بودم زمانی .اما.اما به قول گل محمد کلیدر"روزگار.روزگار."
 
*کاش اورولوژی امروز تمام میشد.از فردا شروع دوره ی سخت بیست و چند روزه ی داخلی.خدایا به اميد خودت.
یه موقع هایی ناخواسته یا خواسته همچین از خدا دور میشم که باورم میشه انگار بودن و نبودنش فرق نداره!
یا انگار بود و نبود من واسه اون فرق نداره!
مثل این روزای من که خیلی ازش نااميد و دور شدم. فقط چسبیدم به هدفهایی که از تلاش واسشون خسته شدم!
دیگه با خودم میگفتم خدا کاری با من نداره و منم دیگه کاری با اون ندارم. به خودم دروغ میگفتم چون مدام به یادش بودم! بهش فکر میکردم!
ازمون خواستن اول دفترمون یه جمله ی تاثیرگذار و انگیزه دهنده توی زندگی بنویسیم.
هر
میگن زمان که بگذرد درد آرام میشود 
چرا زمان درد مرا عمیق تر میکند خب
تمام روز سعی میکنم 
خودم را از دنیای گیج و منگ‌ درونم
 بکشم بیرون 
بیایم وسط حالِ زندگی 
هی حواسم باشد غرق هپروت خودم نشوم 
ولی از دستم در میروم 
باز برمیگردم‌ در بهت خودم 
تا به خودم می آیم دستی به صورتم میکشم
خیس است .
دفعه بعد باید حواسم را بیشتر جمع خودم کنم 
 
شاید فردا برای خودم یک دسته گل بخرم ، با کاور کاهی و نوشته های ریز و درشت انگلیسی یا نه شاید هم شعر فارسی ، همان هایی که نخ های کنفی دارن از همانی که دوستش دارم و هیچکس نمی داند ، اری خودم برای خودم،چه اهمیتی دارد که کسی به من نه گل هدیه میدهد و نه کادویی ،انگار فراموش کرده بودم من هنوز خودم را دارم، اگر به همین زودی خودم را پیدا نکنم و قرار ملاقات نگذارم خواهم مرد
 تو کل زندگیم هیچ چیزم دقیقا  برای خودم نیست .
هیچ چیز
حتی گاها احساس میکنم من خودمم برای خودم نیستم .
نمیدونم در آینده یعنی روزی میاد که ببینم تمام من برای خودمه!!
نمیدونم .
من تنها چیزی ک دلم میخواد اینه ک رها و ازاد باشم .
خودم برای خودم باشم . همین
ماری رو پوشی خاکستری تنش بود که آن را از مادرش به ارث برده بود . موهای تیره اش را از پشت با تکه ای بند سبز بسته بود ، بعداٌ زمانی که داشتم بازش میکردم متوجه شدم از همان بندهای ماهیگیری پدرش بود . آن چنان ترسیده بود که نیاز نبود من چیزی بگویم ، او خودش می دانست من چه چیزی میخواهم. او گقت : "برو"، اما این را غیر عادی میگفت . میدانستم که مجبور است این را بگوید . و هر دو می دانستیم که این را به همان میزان جدی می گوید که غیر ارادی ، اما لحظه ای که گفت : برو .
سلام و درود دوباره خدمت عزیزان گلم
در مورد پذیرش خودم به درک این رسیدم که:
 خودم را بپذیرم 
با خودم کنار بیام 
با خودم نجنگم  
از سر راه خودم برم کنار 
اینو باید 100% بپذیرم 
که من همینم با همین صفات خوب و بد 
خودم را دوست داشته باشم و به خودم احترام بزارم.
یک مسئله ای که سالها در ذهن من بود ، این بود که همه بی عیب و نقص هستند و من تنها ، عیب دارم.
و این معیوب بودن من باعث رنج و کینه نسبت به خودم می شد.
و حالا به این آگاهی رسیدم که همه و همه بدون هی
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی