محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

شعر یادم بده یادم بده

۹م اینکارو کردم که بمونه يادم 
که يادم بمونه 
که بمونه يادم 
که يادم بمونه 
دراز کشیده تو ماشین 
از سانروف قطره های بارونو میشماره
اشک میریزه 
به پیراهن نوعش نگاه میکنه حتی 
صدای بارون 
اشک میریزه 
۹م کردم اینکارو که يادم بمونه 
بسم الله الرحمن الرحیم . يادم بده يادم بده میخوام کتاب بخونم دلم میخواد خیلی چیزا یاد بگیرم بدونم دلم میخواد به من بگن باسواد هی بخونم کتاب بشم شادِ شاد
دیشب سه بار یه خواب تکراری رو دیدم و الان يادم نمیاد ک چی بود بعدم توقع دارم از خودم ک مطلبی ک یه بار سر کلاس گوش دادم رو ۱۰۰٪ يادم باشه:)با اینکه با هم خیلی فرق دارن و کلی دارم میگم:)ولی باید اعتراف کنم تا وقتی ک پاشدم يادم بود خوابمو حنی تا یکی دو ساعت بعدش ولی الان اصلن يادم نیس:/
میخوام يادم بره کجام 
میخوام يادم بره دلتنگی هام
اما
تو هرلحظه يادم میاری کجام
يادم میاری اندازه ی دلتنگی هامو
انگار قرارنیست این عذابِ شیرین تموم بشه
انگار قراره هی مدام يادم بیای!!!!!.
انگار تو بیشتر از من به من دلتنگ تری.
بیا و به این فِراق پایان بده
بیا و قراری به دل بده.
#خلوتِ _حرم
#رواقِ_دارالحکمه
#راهیان_هویزه
#بابُ_القبله
#اللهم عجل لولیک الفرج
يادم نمی‌رود که اسفند سال نود و هفت به تنهایی داشتم با مرگ عزیزی کنار می‌آمدم. يادم نمی‌رود که تنهایی را با گوشت و خون و استخوان حس می‌کردم. يادم نمی‌رود که دلتنگی نفسم را بریده بود. يادم نمی‌رود که فلوکسیتین اثر نمی‌کرد. پتوی گرم اثر نمی‌کرد. سرما تا مغز استخوانم دویده بود. يادم نمی‌رود که احساس رهاشدگی، بی‌پناهی در بند بند وجودم رخنه کرده بود. يادم نمی‌رود که اشکم نمی‌آمد‌. خالی نمی‌شدم. آغوشی نبود. صدایی که نمی‌گفت آرام باش. گوشی ک
صورت چندشش رو يادم ، روسری ابیش . وقتی لباش باز میشد و اون کلمات رو می‌ریخت بیرون . هی می‌خوام يادم نیاد اما میاد . اون دردی که کشیدم اون قلبی که پر شد از تنفر
نفرت رو احساس کردم توی قلبم ،  توی خونم ، با صدای بلند می‌گفت ، صداش ، عمق قصد حرفاش وجودم رو سوزوند . يادم نمیره چ جوری تو اون مبل لعنتی مچاله شدم تو خودم ، يادم نمیره یک رب تحمل کردم اشک نریزم تا از اونجا گم شم بیرون . تو راه ، موقع ی لباس پوشیدن ، کفش پوشیدن ، پایین اومدن از ساختمون ، اشک
تا حالا شده دلتون بخواد فرار کنین از همه چیز باورم نمیشه اینقدر زود رنج شدم و حالم میتونه اینقدر داغون باشه و تو اون حال گند ی هم اضافه شد . اخ دلم میخواد برم فرار کنم از همه چیز از همه چیز يادم باشه بریدم خستگی حال بد اعصاب خوردی نداره يادم باشه حق دارم . يادم نره که به خودم حق بدم يادم باشه میتونم فریاد بزنم . میتونم قوی نباشم //
امشب به بعضی کارهای حزییش يادم افتاد و احساس دلتنگی کردم ولی بعد يادم اومد که اینها مال قبل بود و دیگه وجود نداشته. يادم افتاد که حتی همون قبل هم موردی بوده. خدایا سالها به انتظار معجزه ی تو نشستم و چه بیهوده بود انتظارم.
 
 
هنوز دردها يادم نرفته است.
هنوز روضه‌ی حضرت زهرا که می‌شنوم،
يادم می‌آید به تلخی، که برایم روضه خواندی و
چند روز بعد سیلی تو بر صورتم.
هنوز يادم نرفته است قدرت دست‌هایت را روزها پس از دیگری.
 
 
#نه_به_خشونت_علیه_ن
خیلی ساده و یهویی، انگار که کسی غبار رو از تنم میته، رها شدی از من، رهاشدم از تو و پخش شدی توی هوا. هضمش و حتا فکرش هم عجیبه که دیگه این وویسها و این صداها واین طرز بیان کلمه ها چقدر نا آشنان برام.انگار هیچوقت نمیشناختمت.
دارم فکرمیکنم که چی شد! هیچی يادم نیست.تو شیفت دیلیت شدی انگار.هیچی ازت يادم نیستبدون هیچ حرفی و هیچ حسی ترکت میکنمدلم شکسته و حتی يادم نیست که چرا!
اما يادم هست که تو هیچوقت منو جدی نگرفتی، درست مثل مرگ که هیچوقت زندگی ر
تکالیفم رو انجام بدم که يادم بره. بعدش می‌رم اون فیلم رو می‌بینم که يادم بره. تمرین می‌کنم که حواسم پرت شه و بهش فکر نکنم. وزنه رو سنگین‌تر می‌کنم که خودم رو به چالش بکشم و يادم بره.» آدمیزاد توی زندگی نکبت‌بارش همیشه باید راهی پیدا کند تا حواسش را از موضوعی پرت کند و روی موضوعی دیگر تمرکز کند. تازه قرار است که با این وضعیت از زنده بودن لذت هم ببریم!
شما را يادم رفته بود. اصلا آن روز سخت را يادم رفته بود. از قلم افتاده بودید که این روزها این همه سخت گذشته بود به من. فراموشتان کرده بودم که رنجم این همه بزرگ شده بود برایم. که خیال برم داشته بود درد طاقت فرسا میکشم. چه خوب که يادم افتاد به شما. وسط جشن تولد. درست وقت درآوردن کیک از جعبه، دلم رفت برای شما. 
+ سلام خدا بر زینب کبری 
 
امروز مثل یه احمقِ به تمام معنا برگشتم به جفتشون گفتم معذرت می خوام
چه کار کنم؟ دلم تنگ بود
يادم رفت چقدر موقعی که از خودِ واقعیم فرار می کردم که به اونها صدمه نزنم، ازم فاصله گرفتن و سکوت کردن
يادم رفت حتی یکی شون دستش و نذاشت روی شونه م بگه عیبی نداره بمون باش
يادم رفت آدمها از خداشونه از شرِّ روانی ها خلاص بشن
حتی اگر اون روانی دلشون رو با مهربونی هاش برده باشه
شاید اگر تو بودی انقدر با هم دیوانگی می کردیم که هیچ احتیاجی به برگشتن سمتِ ا
می نویسم که يادم باشه شبی نشستم کارهای دیگران رو‌ انجام دادم در حالی که فرداش خودم ارائه برای درس جنین شناسی داشتم و خیلی از کارهام مونده بود. می نویسم که يادم باشه بازم ”نه” نگفتم و دیگران اولویتم بودن . يادم باشه که یه زمانی این جمله احساس خوبی داشت ولی الان فقط مایه احساسات بده واسم می نویسم که يادم باشه دیگران اولویتم بودن 
دیشب توی سرویس (از دانشگاه به خونه) یه دفه ای ذهنم رفت سراغ سریال طنزی که سیما یک ماه پیش گفت فرصت کردی ببینش(کاملاً بی دلیل و یه دفه ای)  اما هر چی فکر میکردم يادم نمیومد اسم سریال چی بود :((( فقط يادم بود اسم کارگردان مجید
يادم نیومد تا اینکه صبح(ساعتای 5 اینا) توی خواب و بیداری اولین چیزی که يادم اومد اسم فیلم بود که "سالهای دور از خانه" بود:((
همینقدر ذهنم درگیر محیطای مختلف . مثلاً دارم یه کاری انجام میدم باید الان روی همون کار تمرکز کنم یه دف
خیلی مواقع نیت نداره کارام . یعنی یا به عنوان وظیفه انجامش میدم با يادم میره برای خداست و در بیشتر مواقع هم در زمینه ی فرهنگی فقط برای قانع کردن دیگران و پر بودن درمقابل مخالفام کمطالعه میکنم . الان که فک کردم بدفعه حالم بد شد .
خدایا کمکم کن يادم نره قبل از هرکاری بگم بسم الله و همیشه يادم باشه که هدف درست فقط خودتی و خودت 
سکوت را تو يادم دادی.اینکه حرف هایم را٬ درست در همان لحظه که می خواهند به صوت بدل شوند را با تمام وجود ببلعم.سکوت را يادم دادی همانطور که ترس را فلانی يادم داد٬ یا مثل همان روز که چشم هایی عشق را يادم داد. با خودم عهد بسته بودم که عاشق چشم ها نشوم! زیادی کلیشه ای بود٬ هر کسی از راه رسیده بود از چشم ها گفته بود خوانده بود و نوشته بود و سروده بود. از آنها کلیشه را آموختم. خواستم در کلیشه ها غرق نشوم که چشم هایش کلیشه را با عشق آمیخت و اینطور بود که
خیلی چیزا از يادم رفته، مثلا این که چیا رو دوست داشتم و بچگی‌ام با چیا گذشت. يادم رفته چقدر طراحی کردن و نقاشی کشیدن رو دوست داشتم و معلم‌های نقاشی‌ام تشویق‌ام می‌کردن، انگار که همه‌اش يادم رفته
راستی یه پیش‌رفت خوب: امروز دوره مقدماتی git جادی رو تموم کردم :)
سکوت را تو يادم دادی.اینکه حرف هایم را٬ درست در همان لحظه که می خواهند به صوت بدل شوند را با تمام وجود ببلعم.سکوت را يادم دادی همانطور که ترس را فلانی يادم داد٬ یا مثل همان روز که چشم هایی عشق را يادم داد. با خودم عهد بسته بودم که عاشق چشم ها نشوم! عاشق چشم شدن٬ زیادی کلیشه ای بود٬ هر کسی از راه رسیده بود از چشم ها گفته بود خوانده بود و نوشته بود و سروده بود. از آنها کلیشه را آموختم. خواستم در کلیشه ها غرق نشوم که چشم هایش کلیشه را با عشق آمیخت و
چرا این همه مدت میشه Most Played و ت نمیخوره ازونجا سکوت سرد زمان 
چرا هر بار توو غم و شادی بهش گوش میدم یه حسی بهم میده
خلا
کاملا میبرتم توو دوره ای که هیچی يادم نیست ازش
زمان
پریروز اونقدر داد بیداد کردم و حرص خوردم توو کارخونه که متوحه شدم آدما چطوری قلبشون از فشار وا میسه 
چقدر بد بریدم دستمو 
دو روز پیش یچیزی يادم اومد که از تعجب چند دقیقه توو شوک بودم 
ولی الان هرچی فکر میکنم يادم نمیا  چی بوده
متن کامل مداحی 
تا می بینم یه زائری راهی کربلا میشه
با زیارت نرفته ها دل من همنوا میشه
اگه رفتی زیر قبه ی حسین يادم کن
اگه رفتی توی بین الحرمین يادم کن
میون ی و شور و شین يادم کن
يادم کن تو دلمه غم اربابم
يادم کن کنار حرم اربابم
التماس دعا زائر کربلا
بیخیال دنیا فقط غصه من شده همین
نمیشه انگار امسالم کربلا باشم اربعین
رسیدی به موکب امام رضا يادم کن
رسیدی به قتلگاه يادم کن
تل زینبیه و پایین پا يادم کن
باز روی لبمه قسم اربابم
يادم ک
مینویسم که يادم بمونه آره تناردیه همیشه تناردیه میمونههیچ صلحی بین من و اون هیچ وقت برقرار نمیشهمیدونی تازه میفهمم چرا رشت قبول شدم و خب عین احمق‌ها دلم برای اینجا تنگ می‌شد! بگذریم شنیدی میگن توبه گرگ مرگه ؟ تناردیه حتی توبه هم نکرده هیچ وقت! پس برو تا تهش.دیشب فهمیدم دروغ گفتن بهم باز مهم نیست برن ی درک يادم بمونه همین جا اینا آدم بشو نیستن هیچ کدومشون. هیچ وقت.
تمام عزمم رو جزم کردم ک باهاش حرف بزنم
ولی چیزی يادم نمیومد
اونم یه اخلاق بدی داره ک هی میگه اینو قبلا گفتم قبلا گفتم
تهش این بود ک ی چیزایی يادم اومد
خیلی چیزاهم يادم نیومد
۱۰ تا از پیامامونو فوروارد کرد و گفت بخون روش فکر کن
ولی من قدرت فکر کردن ندارم الان
بزور جمله بندی میکردم حتا
همه جمله هامم حرف و کلمه جا انداخته داشت
بحث خوبی نبود
شرایط امیدوارکننده نیست
من باید چکار کنم؟!
 
یه روز، دیگه يادم نمیاد کدوم کتاب رو تو چه سالی خوندم یا برای اولین بار چه سالی به کجا سفر کردم؛ يادم می‌ره به خاطر چی وارد کدوم دنیا شدم. اون روز همه‌ی پسوردهام رو يادم می‌ره!
مثل حالا که جواب اتفاقی رو که نیفتاده يادم رفته.
 
 
داشتیم صحبت می کردیم که فهمیدم از سال آخر کارشناسی فقط سال آخر رو با یک موضوع خاص يادمه، و حتی يادم نیست اون کسی که نگران شده بود و با کلی زحمت پرسیده بود حالمو؛ کی بود! یا حتی از اردیبهشت تا اول مرداد همین امسال رو هم يادم نبود،هیچ چیزی رو يادم نمونده بود! مساله های مهم یا غیر مهمی که شاید ساعت ها در موردش با هم حرف زده بودیم رو! خب قسمت جالبش هم اینه که هیچ عکسی از این زمان ندارم!هیچ! این شد که به آرشیو اینجا سر زدم و از اردیبهشت تا آخر تیر اینجا
دیالوگ "سریال خانواده شاهانه/ خانواده کینگ"‍‍‍
"من به همه آرزوهام نرسیدم، اما تلاش برای رسیدن بهشون خودش لذت بخش بود"

مشکل من از اونجایی شروع میشه که يادم نمیاد آرزوهام چی بودن  
يادم نمیاد آرزو داشتن چه شکلی بود و چه حسی داشت . 
يادم نمیاد آرزو ها از کجا پیداشون میشه و چیکارت میکنن که واسه رسیدن بهشون هر کاری میکنی .
امروز مثل یه احمق به تمام معنا برگشتم به جفتشون گفتم معذرت می خوام
چه کنم؟ دلم تنگ بود
يادم رفت چقدر موقعی که از خودِ واقعیم فرار می کردم که به اونها صدمه نزنم، ازم فاصله گرفتن و سکوت کردن
يادم رفت حتی یکی شون دستش و نذاشت روی شونه م بگه عیبی نداره بمون باش
يادم رفت آدمها از خداشونه از شر روانی ها خلاص بشن
حتی اگر اون روانی دلشون رو با مهربونی هاش برده باشه
شاید اگر تو بودی انقدر با هم دیوانگی می کردیم
که هیچ احتیاجی به برگشتن سمتِ این عاقل
بعضی موقع ها يادم میره تموم شده 
بعضی موقع ها يادم میره دیگه دوست ندارم
بعضی موقع ها يادم میره دوسم نداری
بعضی موقع ها يادم‌ میره گفتی هرچی به نفع منه
بعضی موقع ها يادم میره بخاطرت گریه نکنم
بعضی موقع ها يادم میره که بهت فکر نکنم
بعضی موقع ها يادم میره هی اسمتو به زبون نیارم
آره من یه آدم فراموشکاره عاشقم
هرروز بهت فکر میکنم
هرشب بخاطرت اشک میریزم 
هرروز قربون صدقه ات میرم
هرروز اسمتو شمارتو هرچی که ازت به یادگاردارمو هزار بار مرور میکنم
ام
بعضی موقع ها يادم میره تموم شده 
بعضی موقع ها يادم میره دیگه دوست ندارم
بعضی موقع ها يادم میره دوسم نداری
بعضی موقع ها يادم‌ میره گفتی هرچی به نفع منه
بعضی موقع ها يادم میره بخاطرت گریه نکنم
بعضی موقع ها يادم میره که بهت فکر نکنم
بعضی موقع ها يادم میره هی اسمتو به زبون نیارم
آره من یه آدم فراموشکاره عاشقم
هرروز بهت فکر میکنم
هرشب بخاطرت اشک میریزم 
هرروز قربون صدقه ات میرم
هرروز اسمتو شمارتو هرچی که ازت به یادگاردارمو هزار بار مرور میکنم
ام
هر خاطره ای از اخرین سال مدرسه يادم بره ، امروزو يادم نمیره هدیه .
هدیه همه چیش قشنگه :)  چشاش ، خنده هاش ، شوخیاش ،اسمش ، حرف زدنش حتی بی ادبیا و فوش دادناش :)) همش  
اگه همه اینارم يادم بره امروزتو يادم نمیره . چرا !؟ آخه من امروزم مثل هر روز داشتم به سمت تاکسیا میرفتم و تو فکر غرق بودم و در نهایت بی اهمیتی چشمام به گلِ و شلای زیر پام بود  و همه چی تکراری که یهو یه صدایی از دور گف فاطمـــــه ، برگشتم دیدم داری شیشه ی ماشین میدی پایین و دستتو ب زور
عادت خیلی مزخرفه، مثلا روزی سه بار ناخواسته گردنمو بین انگشتام‌ له می کنم و می گیرم، شب ها دستامو می برم سمت سرم کش مو رو باز کنم‌‌ یا دستم میره سمت شماره ات بهت زنگ بزنم، یهو يادم میاد، گردنبند و دادم مامان، موهامو از ته زدم و تو هم مُردی.
پ.ن: و نمی نویسم تا يادم بره
+ چیزی نمیگم . فقط روزهای مشترک رو يادم بمونه .
+ چه خوب و چه بد .
+یاد حرف های اقا رضا می افتم وقتی که پیاده روی میکردیم يادم اورد که ممکنه یکی از تجربه هام این باشه و من حتی فکرشو نمیکردم .
+پیش میره و ادم نمیدونه روی قله ی موجه یا قعر دره با اندروفین اجباری ترشح شده ی مغز چه باید کرد ؟
+ چه ساده فکر میکردم .
يادم می‌ره دیگه ندارمت. وقتی دارم با دوست صمیمیم حرف میزنم و میگم تو این موضوع گیر کردم ولی باکی نیست از جانم کمک می‌خوام. نگاه ترحم‌آمیزش يادم میاره دیگه کسی که به طور معجزه‌آسایی همه‌ی مشکلاتو حل می‌کرد نیست. دیگه کسی نیست که وقتی دارم با شور و حرارت یه داستان رو براش تعریف میکنم بگه خوشگل و من با لبخند رها بشم رو سینش و بگم خب دیگه يادم نیست چی داشتم می‌گفتم. کسی که وقتی عصبانی میشدم از دستش می‌گفت: هاجر داری چرت و پرت میگی جوابتو نمید
‏در دنیای موازی در مدرسه ای در روستایی دور افتاده معلم مدرسه هستم. فردا روز اول مدرسه س و الان در مدرسه ای که هم معلمشم هم مدیرش هم بابای مدرسه، دارم تنها کلاس درس رو آب و جارو میکنم، گلدون شمعدونی رو میذارم لب پنجره و روی تخته می نویسم: الّذی علّم بالقلم
عصر که برگردم خونه باید مانتوی رضوانُ اتو بزنم، شب باید زودتر بخوابونمش، صبح يادم باشه موهاشو ببافم، يادم باشه بهش یادآوری کنم سر کلاس به من نگه مامان، يادم باشه. 
یک سری برنامه ها روی کامپیوتر هست، که حتی بعد از حذف نیز ردپایی از آنها باقی میماند
یک سری چیزها در زندگی هست که هر چقدر هم بگذرد باز هم تو نمیتوانی آنها را فراموش کنی
هر چقدر هم میخواهی آدم جدیدی شو، سرگرم کاری شو
فراموش نشدنی ها، فراموش نمیشوند
درست مثل ردپای برنامه های قدیمی روی سیستم
مثل یک صفر و یک
امان از منی که فکر میکردم میشود با برنامه نویسی دوباره، همه چیز را از دوباره شروع کرد
از صفر
صفرِصفر
اما گاهی وقت ها
بوی تو به مشامم میرسد
آخرین باری که رو پای مامانم خوابیده بودم رو يادم نمیاد. امشب چند دقیقه سرم رو گذاشتم رو پاش، چقدر حال داد.
یه دلم میگف اینو ننویسم اینجا و خب که چی و . این حرفا
ولی گفتم بنویسم که بعدا خوندم يادم بیاد ریه‌هام باز شه نفس عمیق بکشم و .
فریاد ز وحشت جهان گذران.
هر چیزی که میشه به تو میرسم، به دست هات، به لب هات، به آغوشت.
به کنار هم نشستن ها، به گوشواره گوش کردن ها.
چقدر دلم تنگ شده و چقدر فقط تو موندی توی این ذهن من.
دیگه يادم نمیاد لحظه هارو، خندیدن هامون رو، واکنش هامون رو. دیگه يادم نمیاد باهم چه شکلی بودیم.
دوستت دارم؟ نه.
دارم ولی نه اون شکلی. ولی تو از ذهنم نمیری بیرون. اصلا.
دیگه خیلی لحظه هارو يادم نمیاد ولی تو هنوز از ذهنم نرفتی.
يادم خدا فراموش !
مثل بازی يادم تو را فراموش» .  خدا آدم را امتحان می کند به شادی و غم تا کم کم بفهمیم کجاها خدا را فراموش می کنیم خدا انقدر این بازی را تکرار می کند تا از نقاب بازی عبور کنیم و دل آنسوی ماجرا را ببیند و در هر ماجرایی يادمان باشد که خدا با ماست !
موتورسواری يادم نداد. ماهی‌گیری و فوتبال هم همین طور! سوت دو‌انگشتی هم بلد نبود انگار. بابا، مثل پدرهای توی فیلم‌ها نبود.
به گمانم اول نوجوانی‌ام بود که جلو چشم من سرویس بهداشتی خانه را شست. يادم داد چه طور فرچه بکشم به سنگ دست‌شویی. بابا، قهرمان بود.
من از او یاد گرفتم شستن توالت را. از او یاد گرفتم زندگی را. شما را نمی‌دانم اما من برای زندگی، برای زنده ماندن، محتاج این کارم. برای این‌که يادم بیاید زندگی آن زرق و برق نیست، این‌که شأن بیر
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی